«موسم هجرت به شمال»[i] رمانی از طیّب صالح نویسندۀ سودانی است که چند سال پیش درگذشت. کتاب، آب نطلبیدهای بود که مراد شد و خواندم، اما نه به خاطر آنکه زمانی از برترینهای دنیا یا بهترینهای ادبیات معاصر عرب معرفی شده بود.
همانطور که از عنوان نیز بر میآید؛ موضوعش، مسألۀ «شرق و غرب» یا «جنوب و شمال» است. عسرتی که نخبگان جدید جنوبی با شرایط پس افتادۀ جوامع خودشان داشتند؛ در مقایسه با محیط پویای دگروارهای در دنیای بیرون.
مشکل اما در این سطح نمی ماند و سر از تنشهای دشوار فلسفی در میآورد که عالم آگاهی انسانی ما با آنها آغشته است و ترس و لرزهای عمیق و پرمخاطرۀ وجودی مان.
مهاجرت، مفهومی نقش بسته بر کل داستان است. مهاجرت از نوع هر رفتن نیست، سفری عادی نیست. نشانه شناسی خاصی در او هست. حکایت از مشکلی دارد و مسألهای و تنشی. نیل رودخانهای است مهاجر که از جنوب به شمال میرود. از مرکز قارۀ پر مصیبت گرد میآید وسرازیر میشود، از خارطوم وسپس قاهره میگذرد و عاقبت در بیرون قاره به مدیترانه میریزد! نیل نمادی شده است هم برای جغرافیای نامتجانس جنوب وشمال، وهم برای تقدیر زندگی که «با این دست میدهد وبا آن دست میگیرد»(ص11).
روایتگر داستان نیز مهاجری است از آفریقا به اروپا. با حس مبهمی از حسرت ودلتنگی به نیل و به «گرمی زندگی در عشیره» در «سرزمینی که نهنگهایش از سرما میمردند» (7). او تازه از تحصیلات اروپا بازگشته است و در آرزوی هویت است و نخلی که «اصالت وریشه دارد»(8). اما قصۀ هویت و اصالت اصلا در این صراحت خلوص نمی ماند ومشکلها میافتد.
همه چیز از آشنایی تصادفی با مهاجری دیگر؛ مصطفی سعید آغاز میشود. این مصطفی تو گویی آن سوی چهرۀ روایتگر، بخشی از کوه یخ شخصیت او و شاید نیز، هم ذات اوست. او نیز از سودان(اطراف خارطوم)به قاهره و آنگاه ازمصر به اروپا مهاجرت کرده است. در اکسفورد درس خوانده است. اوج وحضیضها داشته و بالا پایین شده است.
این چنین است که سوانح ایام پرابتلای مصطفی با حکایت حال پریشان روای درهم میآمیزد تا از ابهامات زندگی و لبههای تاریک شرایط بشری به ما بگوید.
شمال و جنوب
رابطۀ این دو پارادوکسیکال است؛ «سوء تفاهم با هم» در عین «شیفتگی به هم».
در طول رمان ، سوء تفاهم را در فتح اسپانیا و استعمار و ضدیت با استعمار میبینیم تا بدانجا که مصطفی در چهرۀ ایزابلا سیمور درهاید پارک لندن (زنی که دوستش دارد ولی نه به صمیمیت عشق)، به تبار اسپانیایی او میاندیشد و با خود میگوید:«شاید پدر بزرگم در لشگر طارق بن زیاد بوده است که جد مادری ات را در یکی از باغهای انگور سیویل ملاقات کرده»(45). در مجادلات روایت شدۀ داستان نیز با جنگ ایدئولوژیها و دگماهایی مواجهیم که یک طرفش را نخبۀ چپ شرقی نمایندگی میکند: «شما برای ما بیماری اقتصاد سرمایه داری را به ارمغان آوردید. به ما چه دادید غیر از مشتی شرکتهای استعماری که خون مان را مکیدند»(61) وطرف مقابل، نخبۀ رسمی در غرب که پاسخ میدهد: «شما بدون ما قادر به ادامه زندگی نیستید»(61)
در سوی دیگر اما شیفتگی دوجانبۀ مبهمی است. از شرق شناسی تا غرب زدگی. «آن هموند» دختری زیبا در اکسفورد است که زبانهای شرقی میخواند و مصطفی با او نیز نرد دوستی میاندازد (باز نه به پاکیزگی عشق! که درحقیقت به او همچون یک شکار دیگر مینگرد.) مصطفی خود و او را چنین توصیف میکند: «او مشتاق آب وهوای استوایی، اما من جنوبی یی بودم مشتاق شمال ویخبندانهای آن»(34).
روشنفکر مصری ما، مصطفی حسرت میخورد که با وجود 30 سال اقامت در اروپا ، از روح تمدن غربی بیگانه مانده است:«فاختهها هرساله برای بهار کوکو میکردند.سالن برت هرشب با عاشقان بتهوون وباخ پر میشد وچاپخانهها هزاران کتاب در زمینۀ هنر واندیشه طبع ونشر میکردذند…سی سالی که من جزئی از این همه بودم ودر متن آن زندگی میکردم بی آن که زیبایی حقیقی اش را حس کنم»(39). در برابر این شیفتگی مصطفی به حقیقتی در غرب، درک مهربانانهای نیز از آن سو میبینیم نسبت به او همچون یک قربانی نگونبخت شرقی. پروفسور فوسترکین استاد اکسفورد در دادگاه مصطفی میگوید: «آقایان وخانمهای شهود! مصطفی سعید انسان شریفی بوده که فرهنگ غرب بر عقل او تأثیر گذاشته اما قلبش را نابود کرده است»(36).
در رمان رابطۀ شمال وجنوب همچنان متناقض نما و بحث انگیز میماند. همانطور که رمان اصراری ندارد بر معماهای صعب وسختی که آگاهی مدرن با آن دست به گریبان است، پردۀ صراحت و جزمیت بکشد.
و دوگانههای دشوارتر
- اروس[ii] و عقل
اروس عنصر مهم زندگی در این روایت است. پیرنگ داستان با انواع نمادهای زنانگی شکل گرفته است. مهاجر جنوبی از شمال نیز که میخواهد سخن بگوید به این نمادها در میآویزد «در آغوشم میگیرم ورایحۀ جسمش مشامم را پر میکند»(29). اروس سایه به سایه با راوی است و با مصطفی است واحوال او با دختران وزنان اروپایی: «او را میگرفتم انگار که ابری را در برگرفته ام»(37). «او را در کنارم اخگری از برنز در زیر آفتاب ژوئیه میدیدم، حس میکردم شهری است از اسرار ونعمت»(40).«با هرلمسی حس میکردم عضلهای در تنش سست میشود وچهره اش درخشان تر میشود وبرقی گذرا از چشمانش عبور میکند»(46) و….
زندگی شمالی، ترکیبی است از عقل و اروس. عقل غربی چنان دیوار به دیوار اروس است که راحت و آرام میتواند حسب حال میان آنها تردد بکند بدون اینکه یکی را به نفع دیگری بکلی ترک گوید. حداقل در چشم راوی اینان میتوانند عقل را موقتا فراموش وبعد دوباره به او رجوع کنند. قول هزل گونۀ خانم رابینسون به مصطفی در داستان تکرار میشود:«مستر سعید! تو هیچ وقت نمی توانی عقلت را فراموش کنی»(33). آیزابلاسیمور«زندگی را در کنجکاوی وتفریح میجوید»(40).
در مجموع زندگی غربی برای راوی (همانطور که برای بیشتر نخبگان جدید عرب در دهۀ 60) اسطورهای است برساخته از همنشینی متعادل عقل و اروس:«این، جهان منظم»(32)!
در این برساخته چون نوبت به مهاجر فلک زدۀ جنوبی میرسد، اروس سر از احوالی بی حد واندازه، جنون آمیز و حتی فاجعه بار در میآورد. برای مصطفی دختران و زنان اروپایی همچون یک شکار یا قربانی هستند؛ «روزها را با خواندن نظریات کینز وتونی میگذراندم وشبها را به نبرد با کمان ونیزه وشمشیر وسنان ادامه میدادم»(37).
وضعیت نابالغی از رابطۀ «خود و دیگری» که در آن، «دیگری» خوب است و«خود»، بد. وقتی تو خوبی ومن بد، پس بفهم و بپذیر که با تو چنین به بدی رفتار میکنم![iii]
تصویر مصطفی از آیزابلا و خود چنین است:«او شهری از اسرار ونعمت…ومن صحرای لم یزرعی با گسترهای از رغبتهای جنون آسا(40). در چشمانش عطوفتی مسیح وار آشکار بود…و من تبدیل به موجودی بدوی وبرهنه شده ام که در دستی نیزهای ودر دست دیگر توری برای صید در بیشه زار»(41).
- پوچی و معنا
داستان در فضای ابهامی میان معنا و پوچی پیش میرود. معنایی برای دویدن در پی آن و حس سنگینی از پوچی که تو را در خود فرو میبرد تا بدانجا که گم میشوی:«پیشاپیشم وپشتم ابدیت یا هیچ است»(31). ابدیتی که در دل لحظههای ماست وما را لبریز از معنایی برای بودن میکند و یا بیهودگی و یاوگی پوچی که با آن بار تن کشیدن بحث انگیز و طاقت فرسا میشود. اما نصیب راوی و سوژه اش، تنها شق دوم است!
در اینجا روای دو نوع مواجهه با پوچیهای زندگی را با هم مینشاند؛ خلاق و ویرانگر. وعجبا نوع اول از آن شمالیها و نوع دوم قسمت جنوبیان: 1.مواجهۀ ایزابلاسیمور، زنی شمالی که میگوید: «زندگی پر از اندوه است اما ما باید خوش بین باشیم وبا شجاعت با آن روبه رو بشویم»(31). و 2.مواجهۀ مصطفی که چون حس پوچی او را تا حد جنون وفحشا وفاجعه پرتاب کرده است، از خود نفرت دارد: «مصطفی سعید»ی وجود ندارد، او توهم است، یک دروغ است(36). او چند پارگی شخصیت خود را با تمام وجود احساس میکند. وقتی دادستان دادگاهش در لندن از او میپرسد:«تو هم حسن بودی، هم چارلز، هم امین، هم مصطفی وهم ریچاردز؟» میگوید:بله(38-39).
نه اینکه مصطفی دل در سودای معنایی نداشت، چرا داشت، اما آن را در اثیر رؤیاهایی سراغ میگرفت که چون پای زیست این جهانی(اینجایی واکنونی) او به میان میآمد، سبک میپریدند و دیگر نیودند. وضعیت بیداری مصطفی همان قطاری بود که او را به لندن (به سوی فاجعه! 31) میبرد ومعنا فقط در خوابی به سراغش میآمد که چندان تکهای واقعی از جریان اصلی زندگی جدید او نبود:«در خواب دیدم که تنهایی در مسجد قلعه نماز میگزارم. مسجد با هزاران شمعدان روشن بود و مرمرهای قرمز شعله میکشیدند…در حالی که رایحۀ بخور در مشامم بود بیدار شدم ،قطار داشت به لندن نزدیک میشد. قاهره شهر خنده داری است…»!(32)
متأسفانه اما در عالم بیداری مصطفی، دیگر هیچ خبری از نور وروشنی وزیبایی ومعنا نمانده است. در ساحت عقل ابزاری؛ مصطفی دانشجوی تیزهوش اکسفورد است که روزها به حکم عقل درس میخواند وشبها به سائقۀ اروس میل شکار میکند!«ذهنم چون تیغههای دستگاه شخم زنی، کلمات را میبرید وگاز میزد. کلمهها وجملات برایم حکم معادلههای ریاضی را پیدا کرده بود…وجهان گسترده …چون صفحۀ شطرنجی»(27).
این موجود دانندۀ سر ازپا نشناخته، نوبت به عقل ارتباطی و انتقادی که میرسد از تفسیر کردن و رها ساختن در میمانَد.
مصطفی مرعوب شرارت نهفتهای در عالم میشود. امید و اعتماد خویش را به آدمی، به خود اثر بخشی انسان، وبه عزیمت معطوف به رهایی وبه فضیلت ومعنا از دست میدهد:«اکنون فقط جریان حوادث است که تو را میبرد، همچنان که همه آدمها را. و دیگر در توانت نیست که کاری انجام دهی. اگر هر انسانی میدانست چه موقع از برداشتن گام نخست امتناع کند، خیلی چیزها تغییر میکرد. آیا این از شرارت آفتاب است که خاطر میلیونها نفر را گمراه میکند وآنها را به صحراهایی که شنهایش در حال خروش اندو حلقوم بلبلان در آن خشک میشود، میکشاند؟…ومن خودم را تسلیم خوابی تب آلوده وآشفته میکردم»(46).
این وضعیت مصطفی است که در حقیقت آن سوی چهرۀ راوی است؛«گم گشتگانی که هرگز قطاری آنها را نیاورده است»(19). اما خود راوی میکوشد با پوچی قدری بیشتر، مصمم تر و دلیرانه تر هماوردی کند، هرچند او نیز عاقبت از پای در میآید و در ابهام تردید آمیزی از یک آب تنی یا یک خودکشی، به اعماق نیل فرو میرود.
راوی بشدت با پوچی دست وپنجه نرم میکند. گرفتار این غامضۀ فکری است که «عدالت واعتدالی در جهان وجود ندارد»(134)، در میان ورق پارههای مصطفی میخواند که «به مردم میآموزیم تا اذهانشان را باز ونیروهای نهفتۀ شان را آزاد سازیم اما قادر نیستیم نتیجۀ آزادی را پیشگویی کنیم»(143)؛این یعنی پارادوکس دموکراسی ، یعنی اینکه دموکراسی روشهایی معین با نتایج نامعین است و اینکه بدترین شکل زندگی است که بهتر از آن را هنوز نیافته ایم.
از سوی دیگر راوی از مشکلات عقل ابزاری جدید نیز بو برده است«درست است که من شعر خواندم، اما…ممکن بود کشاورزی یا مهندسی یاپزشکی بخوانم. همۀ اینها ابزارهایی برای کسب وکار است»(51).
او مرتب از سایۀ پوچی یی میگریزد که عجبا سایۀ خود اوست. میان بیم وامید میدود:«نه…من سنگی نیستم که در آب فرو میرود، بلکه دانهای هستم که در کشتزار به ثمر مینشیند»(11). احساس تنهایی وبی خانمانی او را سخت میفشارد:«همۀ ما در نهایت امر تنها سفر میکنیم»(33)
خُردک شرری از خبر زندگی همچنان در هستی راوی سو سو میکند«زنده میمانم. چون هنوز مردمانی هستند که دوست دارم بیشتر با آنها گفت وگو ومعاشرت کنم، چون کارهایی هست که باید انجام دهم»(158). اما او نمی تواند توازن خود را نگاه داد. جریان آب او را به اعماق میکشاند(158). «به طناب پوسیدۀ متوهمی بند بودم…طناب توهمی بیش نبود وداشت پاره میشد تا به نقطهای از جریان آب رسیدم که حس کردم اعماق از من نیرومند تر است ومرا به سوی خود میکشاند…نه میتوانستم ادامه بدهم ونه میتوانستم برگردم…فکر میکردم اگر در این لحظه بمیرم مثل کسی هستم که بدون ارادهای همانطور که متولد شده، مرده است…چونان هنرپیشۀ نمایشی کمیک روی صحنه فریاد زدم: کمک، کمک»(158).
[i] صالح، طیب(ترجمه 1390)موسم هجرت به شمال. رضا عامری، تهران: چشمه، چاپ اول.
[ii] eros
[iii] در روان شناسی تحلیل رفتار متقابل از این بحث میشود. بنگرید به:
هریس، توماس آنتونی(1386)وضعیت آخر. اسماعیل فصیح،تهران: زریاب.
دیدگاهتان را بنویسید