می‌توان دیگران را فهمید

Published at 14 سال ago

فهم شریف‌ترین کوشش آدمی است. چه موهبت بزرگی است که توانایی فهمیدن[1] داریم.  و فقر و فلاکتی دردناک؛ اگر از این دارایی‌ها و توانایی‌های نهفتۀ در خود بی خبری به سر می‌بریم. انرژی‌های مثبت سرشاری که در پشت دیوار هستی ما به انتظار نشسته اند تا آنها را بر محیط زندگی‌مان گسیل بکنیم.

فهمیدن از لطیف ترین وژرف ترین نوع آگاهی‌های انسانی است. فهمیدن، اتفاقی نیست که به تصادف روی دهد. فهمیدن از نوع سعی وجودی است. عزیمتی و کنشی درونی است. طلب وتمنایی و تقلایی می‌خواهد.

…واز نجیبانه ترین فهم‌ها ، فهم دیگری است. این دیگری کیست؟ مادرم، همسرم، فرزندانم، همسایگانم، همکاران، دوستان. همه آنها که هر بار تا از خانه بیرون می‌آیم آنها را می‌بینم؛ در کوی وبرزن، عابر یا سواره، در نانوایی،  و در سفر ودر حضر. این دیگران همۀ آن‌هایی هستند که مثل من بدون اینکه بخواهند سر از این عالم  درآورده اند.

این دیگران همۀ همشهریان، هموطنان و همۀ انسانها هستند؛ آنها که فقط قدری مثل من فکر می‌کنند وآنهایی که قدری متفاوت ویا خیلی متفاوت و بکلی متفاوت با من ، ومخالف من می‌اندیشند. عقایدی برخلاف عقاید من دارند . حرفهایی که از نظر من درست نیست وبد است، می‌زنند ورفتارهایی که از نظر من زشت است، انجام می‌دهند.

با ارزش ترین فهم‌ها، فهمیدن این دیگران است. دیگرانی که به رغم همۀ تفاوتها، اما سرنوشت بشری مشترکی با هم داریم وهمه زیر یک آوار به سر می‌بریم. این دیگران را می‌فهمم. اگر کارهایی می‌کنند که از نظر من درست نیست، می‌فهمم که لابد علت‌هایی دارد. این همه دانش جامعه شناسی وروان شناسی وفلسفی وتاریخی وجزآن برای توضیح این علت‌هاست. این دیگران به قضایا چنان نگاه می‌کنند  که از نظر من دلیلی برای این نوع نگریستن ندارند، اما می‌فهمم که این طرز نگاه اگر از نظر من دلیلی ندارد ، علت که دارد!

چه خوب می‌شد همۀ ما گذشتۀ هم را می‌فهمیدیم. تقدیر زندگی هم را می‌فهمیدیم. حال وروحیات یکدیگر را می‌فهمیدیم ودر صلح با همدیگر می‌زیستیم. می‌فهمیدیم که چگونه بی رنگی اسیر رنگ شده است وموسیی با موسیی در جنگ شده است وچگونه بر خیالی، نام‌ها وننگ‌ها، وصلح‌ها وجنگها پیداشده است.

دیگران چه کنند؟ می‌کوشم آنها را بفهمم. همسرم. او طور دیگر به زندگی نگاه می‌کند. جور دیگر رفتار می‌کند. می‌توانم بکوشم تا او را بیشتر وبیشتر بفهمم. مثل تن ورویش، فکرش وخُلقش نیز با من فرق می‌کند. سرگذشتی غیر از من داشت. تقدیر زندگی او  ومجموع تجربه‌های زیسته اش، متفاوت با من بود وبه همین سبب او اکنون چنین می‌نگرد و چنان می‌کند. من تنها می‌توانم نگاه متفاوت خویش را که تصور می‌کنم! خیلی مهم و منطقی و با ارزش است، از جنس کلام مهربانی به او هدیه بکنم؛ مثل شاخه ای گل. شاید همین، افقی دیگر برای او بگشاید وشاید بتواند وبخواهد  تجربه ای تازه بکند وحتی طرح تغییری دراندازد، شاید، شاید.

مادرم را می‌فهمم، متعلق به جهانی دیگر. پرستش‌های او را، رؤیاهای او را، عقاید سفت وسختش را، هنجارهایش را، عادات وآداب واطوارش را. آزردگی‌هایش را به بهانه ای  و انتظاراتش را. او را همچون با ارزش ترین تکۀ تاریخ خودم ، می‌فهمم ودوست می‌دارم.

فرزندانم را می‌فهمم ؛ باز متعلق به دنیایی دیگر؛ از این سو. آنها را می‌فهمم. بی اعتقادی‌هایشان را ، سرکشی‌های ذهن وزبان شان را. سبک زندگی غریب شان را وارزشهای دیگری که در آفاقی متفاوت می‌جویند. من تنها می‌توانم تجربه‌هایم را به آنها هدیه بکنم. انگاره‌هایم راکه باز تصور می‌کنم آخرِ تجربه کردن و انگاشتن است! مثل همان پول توجیبی تقدیمشان کنم وتوصیه‌هایم را به مهر. واگر آنان نیز بهترین چیزهایی را که خود می‌فهمند برایم هدیه می‌کنند از جنس مخالفت با من! دوست شان  می‌دارم و می‌کوشم باردیگر و باز به سعی فهمیدن که سیری بی انتهاست ادامه بدهم.

دیگران رامی فهمم که چرا مخالف من هستند وچرا اینهمه در حرف‌های من ونوشته‌های من اشکال تراشی و ایرادگیری وحتی مچ گیری می‌کنند، چیزی که گاهی تصور می‌کنم بیجاست ومغرضانه است. اما این فقط تصور من است. از نظر آنها شاید ایرادهای شان حاوی ظریف ترین نکات عالَم است! حتی اگر غرض ورزی می‌کنند ، این نیز علتی دارد. آنان در شرایطی متفاوت با من نشو ونما کرده اند. غبار دیگری از زمان بر هستی شان نشسته است، چیزهایی دیگر خوانده اند، موقعیت وارتباطات متفاوتی داشتند ودارند  وچنین فکر می‌کنند وچنان رفتار می‌کنند.

دیگران را می‌فهمم که امامی مذهب نیستند، مسلمانانی خوب که اصلا به غیبت وبه امامت معتقد نیستند.  می‌فهمم که چرا یکی سنی است، یکی مؤمنی غیر متشرع است یا عارفی بی ایمان مذهبی است، یکی بهایی است، مسیحی ویهودی است، ملحد است، همجنسگراست، پوچگراست. دیگری هرچه هست انسانی از جنس من است با سرنوشت بشری مشترک وتقدیرزندگی متفاوت. این من‌ها اگر جای یکدیگر بودند، دیگری می‌شدند. ما خیلی زود می‌تواند جاهای مان عوض بشود و طور دیگر نگاه بکنیم وجور دیگر عمل بکنیم.

دیگران را می‌فهمم که چرا با من متفاوت اند. دیگران هرکه هستند وهر طور که فکر می‌کنند وهر عقیده ای که دارند ویا ندارند ، مردمانی از جنس من هستند با سرنوشت مشترک بشری، وتقدیروتاریخ وتجربه ای متفاوت،  با شاکله‌های وجودی مختلف. مردمانی از جنس من که آنها نیز استحقاق زیستن دارند و خود را عیان وبیان کردن.  و نیز همه حق وحقوقی را دارند که من برای خود قائلم وشاید از این هم بیشتر! چرا که شاید آنان برای خود حقوقی قائل اند از شاد بودن و زیستن و کارهایی کردن که من برخود روا نمی دارم. می‌فهمم که  اگر هم قرار ومداری مشترک در زندگی اجتماعی با هم می‌گذاریم راهی نیست جز اینکه قانونی به توافق آزادمنشانه و رضایتبخش باشد وپیوسته پذیرای فهم‌های تازه ومتفاوت.

گذشتۀ دیگران وتقدیر زندگی  وشرایط آنها را می‌فهمم وحال وروحیات وافکارشان را می‌پذیرم وسپس بهترین کلماتم را ، زیبا ترین چیزهایی را که در ایمانم سراغ دارم، مهم ترین چیزهای دنیایی را که من می‌بینم، با ارزش ترین هدایا وتمام آرزوهایم را(به تصور خویش)برای آنها نثار می‌کنم در زلال کلمات به مهر وفروتنی. و سخنان شان را هرچند یکسره برخلاف مهم ترین حقیقتها وارزشهای من است، گوش می‌دهم برای فهمیدن.همی همچنان.

جمعه  سحرگاه ششم مرداد 91 در خانه…..

[1] understanding

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *