می رویم….
راهی است نامعلوم؛ از آغاز تا فرجام و از «هرطرف…»[i].
چیزهایی و آدمهایی دیگر با ما؛ رنگ به رنگ، حال به حال.
گاهی بر وفق مرادمان و گاه، نه بر وفق مراد. اگر زمین آرام است چون گهواره، یک زمان نیز بلرزد وبجنبد چنان چموش و ویرانگر. اگر آسمان زیباست، چه اخمها که ندارد، چنان غبار آلود ونفس گیر.
آدمها خوب اند، اما نه لزوما با تو! گاهی چنان بی رحم! برخی از آنها یاران وهمراهان، دور ونزدیک؛ اما نه پیوسته به صدق وصفا، ونه بر مهر و وفا.
هرچه هست ونیست، در نهایت، تنها میمانیم و تنها میرویم. تنها، بیکس و بی خانمان. «تنهایی» در میان «تن»ها. درست مانند گورستان. اکنون روز نیز میرود و شب میآید.
«به کجای این شب تیره بیاویزم قبای ژندۀ خود را»[ii]. در را میبندم. کسی بر این در نمی زند. «هیچکس بر در این خانه نخواهد کوبید…خانه خلوت تر از آن است که میپنداری،داغ دیرین تر…باغ غمگین تر…»[iii].
تنها یک صداست که سراغ میرود و آن طنین صدای تو است. نگاههای ما و رفتارهای ما بد عادت شده اند. مرتب به بیرون چشم میدوزند، از بیرون میجویند.
وارونه باید کرد. درست باید دید. از این همه «برون سرایی» باید به در آمد. صوفی یی را گفتند سر بر آر «انظروا الی آثار رحمه الله»، گفت: آن، آثار آثار است. گلها ولالهها در اندرون است[iv].
تمام شادیها وامیدها و مینوها ومعناها باید از درون ما بجوشد[v]، و حتی خدا نیز! که در اوج بی انتهای ما شاید! شاید! که دل ببرد وپنهان بشود. اما اگر او نیز چنین شده است؛ بد سگال وبد رفتار[vi]. یا مرده است[vii] . و یا گم شده است و کسوف کرده است[viii]، همه از ماست[ix].
هرچه از شادی هست در بیرون، و هرچه گشایش است در بیرون، بی گمان آثار آثار است و اصل وریشۀ او را باید که در اندرون خویش بجوییم.
باید «هماغوشی» از خویشتن جُست. از ساغر خویش است که گلابی باید گرفت و بر تن و روی گرفتۀ خود زد. باید بر خود چکید، باید از خود تراوید، از خود جوانه زد و باید از خود سربرآورد. از هستی خود، خالی لحظهها را سرشار کرد[x]…
باید خود بود و از خود طلب کرد[xi]. «ساعتی میزان آنی، ساعتی موزون این، بعد از این میزان خود شو تا شوی موزون خویش»[xii].
باید جلیس خود شد، باید انیس خود شد[xiii] …..
27 تیر91، سه شنبه ای با بی مهری و جفا ورق میخورد…..
[i] از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود ، زنهار ازین بیابان وین راه بینهایت (حافظ).
[ii] نیما.
[iii] مجتبی کاشانی.
[iv] مقالات شمس، 642( نیز بنگرید به دفتر چهارم مثنوی: که چه خُسبی آخر، اندر رَز نگر، این درختان بین وآثار خضَر، امر حق بشنو که گفتست انظروا، سوی این آثار رحمت آر رو، گفت آثارش دل است ای بولهوس، آن برون آثار آثار است وبس، باغها ومیوهها اندر دل است، عکس لطف آن برین آب وگل است….).
[v] در همین ابیات فوق، مولانا میگوید اصول همه زیباییها وشادیها در ماست وبی خود وبی جهت از بیرون میجوییم : میگریزند از اصول باغها، برخیالی میکنند آن لاغها.
[vi] وآسمان پیوسته بازتاب زمین ما بود و خدایان بر قامت ودر سیمای مردمان؛ زیبا وزشت، نیک وبد.
[vii] به قول نیچه.
[viii] Buber, M. (1999) Eclipse of God. US : Westport, Conn: Greenwood Press.
[ix] از خودی کرده ای خدا را گم (مجموعه آثار شیخ محمود شبستری، صمد موحد، تهران: طهوری،1371 : 160 ) نیز بنگرید به حافظ: تو خود حجاب خوی حافظ از میان برخیز.
[x] اخوان ثالث(خالی هر لحظه را سرشار باید کرد از هستی…)
[xi] ازخود بطلب هرآنچه خواهی که تویی(رازی، نجم الدین، مرصاد العباد. محمد امین ریاحی، تهران:بنگاه ترجمه و نشر کتاب، 1352 : 3).
[xii] از مولانا در این جا: «عارفان را شمع و شاهد نیست از بیرون خویش، ….باده غمگینان خورند و ما ز میخوش دل تریم، رو به محبوسان غم ده ساقیا افیون خویش ، خون ما بر غم حرام و خون غم بر ما حلال، هر غمی کو گرد ما گردید شد در خون خویش ، من نیم موقوف نفخ صور همچون مردگان، هر زمانم عشق جانی میدهد ز افسون خویش ، در بهشت استبرق سبزست و خلخال و حریر، عشق نقدم میدهد از اطلس و اکسون خویش، دی منجم گفت دیدم طالعی داری تو سعد، گفتمش آری ولیک از ماه روزافزون خویش …»
[xiii] جامی،هفت اورنگ، تصحیح مرتضی مدرس گیلانی، تهران: مهارت، 1370. 1 : 402
دیدگاهتان را بنویسید