کلمات ما به چه درد می‌خورد؟

Published at 14 سال ago

یک. از پشت شیشۀ ماشین، آتش می‌ریزد. رانندۀ میان سال ما مرتب عرق ریز گردن چروکیدۀ سیاهش را خشک می‌کند. یکی دیگر پس از من سوار می‌شود و قدری جلو تر خانمی؛مسافر سوم. کمی به میدان آریاشهر مانده، خانم اسکناس پانصدی می‌دهد. مرد می‌گیرد و زیر فرمان می‌گذارد.  همچنان در ترافیک و تکه تکه می‌رویم. به میدان نزدیک تر می‌شویم. خانم خطاب به راننده: ببخشید! مگه کرایه 400 تومن نیست؟ راننده(با ناراحتی): خانم! حوصله کنید، بقیه پول تان را نمی خورم. دست به داشبورد می‌رود ویک 100 تومنی کف دست خانم می‌گذارد. نگاه می‌کنم این کاغذ پلاسیده حکایت اقتصاد بلادیدۀ ماست. اکنون به میدان رسیده ایم. صدایم را اصلا درنمی آورم. بیچاره باید یک صدی دیگر به من حواله کند. سریع می‌زنم بیرون…..

دو. مسیر بعدی است. صف ماشین‌های خطی خیلی طولانی است. مردم زیر آفتاب در انتظار ایستاده اند. مترو بسیار محدود است. برای این  همه آدم، این همه مسیر، در شهری بی در وپیکر چه کفاف بدهد. ته صف می‌ایستم. خورشید خانم شعله می‌کشد و خودنمایی می‌کند وبر سر و وروی همۀ مان می‌کوبد.

بعد از دو دستگاه وَن، نوبت به ما می‌رسد. ترافیک سنگین است. دود ودم وگرما وگرد وغبار. مسافران کلافه اند. نوعا از طبقات کم درآمد و سخت وابسته به ناوگان عمومی شهر. به پس پشت چشمان شان سرک می‌کشم؛ همه یک جورایی مشکل دار. تازه اینجا مثلا که پایتخته! یکی کار نداره، یکی داره اما ممکنه بیرونش کنند، دخل وخرج‌های ناموزون، قرض وقوله، انواع نگرانی‌های شخصی وعمومی، تحریم، تورم، تهدیدها، ابهامات و… اکنون پس از یک ساعت وربعی به دانشگاه تهران می‌رسم؛ «ساختمانی»نشسته در آن مرکز شهر ، در بهت که شما را با من چه! ومرا با شما؟

سه. مسیر برگشت است. پرایدی زوار در رفته نگه می‌دارد. جلو می‌نشینم. ظهر گذشته است. شهر؛ تفیده. هوا؛ از کوره دررفته. مسیر؛ شلوغ تر شده. سن مرد باید دور و بر 60 باشد. سر وصورت، پریشان. پی در پی در لابلای آهن پاره‌های متحرک دیگر تند گاز می‌دهد، پی در پی ترمز. پراید خشمگین هرجای کوچک خالی که می‌بیند زود نوک بینی اش را داخل  می‌کند و پیش می‌رود. یکی در پشت نشسته است وخطاب به راننده: یه موقع ترمزتان نمی گیره ومی زنید به ماشینا. راننده: به درَک! حواسی در آدم نمانده. بعد در آیینه به مسافر عقبی نگاه می‌کند ودق دلش باز می‌شود: آقا این ابوگرازه را  هم که می‌بینی چند هفته پیش شب از کوچه مون برده بودند. استعلام کردم اینجا وآنجا وبعد از کلی مصیبت یکی دو روزه که برام در شهران پیداش کردند؛ مخزن گازش را کندند و برداشتند، ضبطش را، چراغ‌هایش را، زاپاسش را، نگاه کنید حتی این چراغ الکی سقف داخلش را….همچنان می‌گفت وناله وشکایت. معلوم شد که حقوق بازنشستگی کفافش نمی دهد و با این مرکب زخمی  افتاده به خیابانها….نمی دانم کی رسیدم؟ از سر خیابان ما هم گذشته بود، پیاده می‌شوم وبرمی گردم به طرف خانه.

.……………………………………….

این است مردم! همان مردمی که سنگش را به سینه می‌زنیم. بیشترشان بام تا شام می‌دوند، با انواع گرفتاریهای پیش پا افتادۀ یک حیات معیشتی دست وپنجه نرم می‌کنند، در اقتصادی بیمار که بوی سرگیجه آور نفت می‌دهد و رانت. از عقلانیت وعدالت یکجا تهی شده است. نابازار به جای بازار. مدیریت؛صفر. سیستم‌های حمایت اجتماعی؛ ناکارامد. سرمایه‌های اجتماعی، مرتب بخار می‌شود وهوا می‌رود. اعتماد، مدام پشت می‌کند وبی هنجاری‌هاست که روی می‌آورند.

ما طبقۀ متوسط ضعیف که خود نیز درحال زوالیم، زیر پاهای مان خالی است و دستمزد بگیر دولت شده ایم، برای این مردم  چه حرفی برای گفتن داریم؟ می‌گوییم مهربانی؟! می‌گوییم درستکاری؟ معنویت؟ مسؤولیت اجتماعی؟ اخلاق مدنی؟ می‌گوییم مطالعه؟ فرهنگ واندیشه؟ می‌گوییم کیفیت زندگی؟ چه می‌گوییم با اینان؟!

مخاطب ما کیست؟ آن خانم بینوایی که نگران 100 تومن بقیه پول کرایشه؟  آن رانندۀ نگون بخت که مدام جان  می‌کَند و همچنان هشتش در گرو نهشه؟ آن مردمان معطل در انواع صفها؟ آن بازنشستۀ مسافرکش؟ آن جوان بیکار؟ آن کارگر اخراجی؟ آن کودک خیابانی؟ آن کی.آن کی.

طبقۀ متوسط جدید ما که دلش در هوای تجدد است وتغییر ورهایی؛ الگوی دگرواره ای از زیست اجتماعی آرزو می‌کند. اما چه بسا او نیز از این مردم گرفتار غافل است. طبقۀ متوسطی «درخود». بیشتر خود می‌گوییم و خود می‌شنویم.  خیلی نخبه گرا شده ایم و بیگانه با «امر واقع» اجتماعی.

کلمات ما به چه درد می‌خورد؟ برای دلخوش کنک «هم طبقه ای»‌هامان در جلسات و سخنرانی‌ها؟ یا خوانندگانی از جنس خودمان؟ که وقتی یک مشت واژۀ آشنای تکراری می‌شنوند سبک می‌شوند! مرتب عبارت‌های خوب خوب است که به هم تحویل می‌دهیم. از این بده بستان چه عایدی برای مردم کوچه وبازار؟

مرده شوی ببرد ترکیب تجددی که در تجربه‌های زیستۀ این مردم نمی توان آن را دوره کرد ومعنویتی که جایش  در «باجۀ بانک»، ایستگاه مترو، در تاکسی، در نانوایی ، در قصابی، در بازار ودر محله‌ها وهمسایگی‌های ما نیست؟و فقط به درد فیس وافاده‌های روشنفکری می‌خورد که چی؟

اگر گزاره‌های اخلاقی ما برای این آدمهای واقعا موجود   و در این «دار تزاحم»! کارایی ندارد، پس به چه درد می‌خورد. اگر دعاوی ما حاوی چیزی برای بهروزی ونیکبختی این مردم نیست، پس چیست؟این ثنویت ما را بیچاره کرد: آسمانی اهورایی از زیبا ترین کلمات،  و زمینی که جولانگاه اهریمن است؛ اهریمن رشوه، فساد، دروغ، رفتارهای چند گزینه ای ، گلیم خود از آب کشیدن و صدها مشکل دیگر.

فضیلت و عقلانیت و حریّت و عدالت و معنویت اگر هست لابد دوره کردنی است؛ با مردم شهر.  ذره ذره  به تجربه آمدنی و فهیمدنی است در زندگی روز مرۀ کوچه وبازار، در اینجا واکنون.  اگر ملفوظات ما چنین نیست، نه عدالت است و نه آن معانی و ارزشهایی که زیبندۀ صد ستایش و شکوه اند و سر به آستانشان ساییدن و در پای شان روییدن.

سه شنبه 20 تیر 91 ؛ یک روز  کاری درشهر ……

 

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *