منتشر شده در شرق، 17 مهر 91، ص 24
آموزش فلسفه در ایران، مناقشهآمیز و بحث انگیز است. در اینجا دست کم چهار سطح بحث را از هم متمایز میکنم: 1.سطح خُرد[ii] 2.سطح میانی[iii] 3.سطح کلان[iv] و 4.سطح بسیار کلان[v]. سطح خُرد، ناظر بر رفتار کنشگران ذی نفع مانند یاددهندگان و یادگیرندگان است. سطح میانی به نهادها متمرکز میشود؛ همچون مدرسه، دانشگاه، برنامه درسی، مدیریت و جز آن. سطح کلان، ساختارها وفرهنگ را میبیند. اما سطح بسیار کلان، فوق ساختارها را بررسی میکند. این چهار سطح با هم سیکلی معیوب به بار میآورند و همچون کلیتی پیچیده ودرهم تنیده، «آموزش فلسفه در ایران» را مخدوش میکنند. این چرخه در نمایشگر زیر بازنمایی شده است.

سطح خُرد
در این سطح، نگاه ما پداگوژیک است. راهبردهای یاددهی ویادگیری رایج ومستقر در کلاسهای فلسفه را زیر نظر میگیریم. وقتی مدارس را حافظه گرا وخُرده کار خواستهاند ودانشگاهها را به فروشگاههای مدرک تقلیل دادهاند، دیگر چه انتظاری از آموزش فلسفه میتوان داشت. روشهای معمول تدریس، سخنرانی کردن وکلی گویی است. مدرسه به خدمت کلاسهای کنکور درآمده است و ترفندهای تست زنی مهم تر از زندگی مدرسه و پرورش خلاقیت وفکر شده است. در کلاسهای فلسفه معمولا حوصله و زمینهای چندان برای جرّ و بحث ، خود-تأملی، گفتگو و اکتشاف نیست.
رویکرد به آموزش در بهترین حالت، رفتاری است. یعنی فراگیرنده بتواند در پایان درس که معمولا برای آن کتابی نیز درمرکز تعیین وابلاغ شده است به چند سؤال کلی و موضوعی، پاسخ صوری بدهد، نمره بگیرد و واحد بگذراند. مثلا وقتی از آنها سؤال بشود که تعریف فلسفه چیست؟ بگویند؛ فلسفه، علم به احوال موجودات است از آن حیث که وجود دارند! یا فلسفه، شبیه شدن به خدا در حد طاقت بشری است! معلوماتی از این کلی تر هم میتوان مثال زد؟! این تعاریف هرچه هستند قدیمی و فرسودهاند وبرای ادبیات وزبان وآفاق معرفت امروزی چندان دلالت محصَّل وتازه ای ندارند.
این تعریف را مقایسه کنید با «فرونسیس»[vi] در فلسفهآموزی سقراطی که به معنای آگاهی عقلانی دربارۀ یک موقعیت خاص عملی است. یعنی نه فقط بحث درباب مفهوم عدالت، بلکه بحث در این که در این موقعیت عملی خاصی که من وتو واو وما وشما وایشان هستیم، عدالت چیست؟ این معنای فلسفهآموزی، جرّ وبحثی زنده درباب تجربههای روزمرّۀ ماست و کاربردی ترین آموزشی است که در یک نظام آکادمیک میتوان آن را تصور کرد.
تصویر ذهنی دانشجویان از فلسفه(که معمولا از دورۀ متوسطه برجای میماند) مشتی کلیات خسته کنندۀ انتزاعی است که ارتباطی مشخص با مسألههای زندگی امروزی آنها ندارد. احتمالا بسیاری از عبارات این درس برای آنها مهمل نما و بی معنی است وتنها موظفند حفظ وتکرار بکنند وپس بدهند. تلقی آنها از کلاسها ومعلمان فلسفه وکتابهای درسی فلسفه بر مبنای همین تصویر ذهنی است که شکل میگیرد.
به این بیفزایید انگارۀ رایجی که از سطح تحصیلی و رتبۀ کنکور ورودیهای رشتۀ فلسفه معمولا وشاید بنادرست در اذهان عمومی وجود دارد و اینکه احتمالا انتخابهای چندم بخش قابل توجهی از آنها از سر ناچاری بود؛ به منظور تعویق انداختن سربازی، یا بیرون آمدن از چارچوب خانواده وپناه بردن به دانشگاه به قصد اخذ کاغذپارهای برای ورود به بازار آشفتۀ کار، باری به هرجهت.
همین نوع انگارههای برآمده از برخی واقعیتهای جاری است که به بازی دوجانبه و احیانا خسته کنندۀ آموزش فلسفه در کلاسها شکل میدهد. این البته به معنای تعمیم دادن قضایا و قضاوتها نیست. نگارنده خود از رشتۀ ریاضی وپس از تحصیلات مابعد متوسطه در الکترونیک به رشتۀ فلسفه رفت، با یک دنیا رغبت وکنجکاوی. بعدها برای دانشجویان این رشته، درسهایی داد وکلاس او هرچه بود، بازی خسته کننده نه برای خود او و نه برای آنها نبوده است. جرّ وبحث من و دانشجویانی که تقلاهای شکسته بستهام کم وبیش به سرذوقشان میآورد، چه بسا بعد از اتمام کلاس ادامه مییافت. این را فقط یک مثال کمینه تلقی بکنید ومطمئنا بهترین استادان ودانشجویان در این رشته سراغ دارید وداریم. پس آنچه از مشکلات گفته میشود بیان فضای کلی مسأله است که به رفتارهای معمول و غالب شکل میدهد.
شاید به ندرت، درس همچون طرحی در حال ساخته شدن در سر کلاس است و در اثنای مباحثۀ دانشجویان واز طریق مشارکت فعال وگفتگوی آنها با هم وبا استاد جریان پیدا میکند. سقراط، این باستان نمون فلسفه ورزی، غریب ترین موجود آموزش فلسفه در شکل رسمی ومعمول ما شده است وشیوۀ گفتگوهای او با شهروندان آتنی، مهجور ترین روش فلسفهآموزی.
اما این رفتارها از کجا نشأت میگیرند؟ از نهادها وساختارهایی که به نوبۀ خود تحت نفوذ فوق ساختارها هستند. بنا به فرض نویسنده، ریشۀ این نوع رفتارها را باید در نهادهایی مانند برنامه درسی، محتوا و متون رسمی، مدیریت آموزشی و دانشگاهی جستجو بکنیم. آنگاه در ساختارهای حقوقی و سیاست گذاری کشور، در فرهنگ و ایدئولوژی رسمی. و نهایتا در ضعف خردورزی تحلیلی وانتقادی.
سطح میانی
کنشگران معمولا برحسب مقتضیات محیط نهادی وساختارها رفتار میکنند. وقتی مدرسه محوری در میان نباشد، وقتی برنامهها و متون درسی کمتر به دست متخصصان و حرفهایها و نهادهای مستقل علمی و به ندرت از طریق مشارکت مؤثر معلمان واستادان تهیه بشوند ودر عمل انواع تمرکزگرایی همچنان سایهانداز باشد، نتیجه جز فضایی خشک از انجام وظایف تصنعی برای هردوی استاد ودانشجو، وکتابها و درسهای خسته کننده بویژه در حوزهای مانند فلسفه نباید هم انتظار داشت.
شایسته گرایی در مدیریت نهادهای آموزشی، استقلال حرفهای، آزادی علمی، اختیارات دانشگاه در پذیرش دانشجو و انتخاب هیأت علمی از مهم ترین بایستههای احیای علوم انسانی در ایران ودر صدر آنها فلسفه است. به رغم برخی دعاوی ظاهری، «برنامه درسی پنهان» در نظام آموزشی ما بجدّ از استاد میخواهد وارد مباحث مناقشهآمیز فکری ومنطقههای خطر اندیشیدن نشود واین یعنی پایان فلسفهورزی.
سطح کلان
در این سطح باید به فلسفۀ واقعا موجود آموزش وپرورش در کشور بنگریم. گاهی البته عبارات چشم نوازی در اسناد رسمی وجود دارد ولی بنای رویکردها و رویههای معمول آموزشی(وحتی آموزش عالی!)چندان بر خِرَدگرایی، تحول خواهی و انتقاد نیست. اگر ایدئولوژی بر سرشت عرفی تعلیم وتربیت سایه بیندازد وسیاست بر فرهنگ وهنجارهای حرفهای چیرگی پیدا کند، اصلا دور از انتظار نیست اگر روح ابتکار و آزاد منشی وتنوع پژمرده بشود. چنین وضعیتی به پویایی آموزشها لطمه میزند مخصوصا در فلسفه که طبیعت او چون وچرای مدام و پرسش افکنی است. در چارچوب یک ایدئولوژی بسته اگر هم برخی رشتههای ابزاری ظاهرا بتوانند گسترش یابند اما فلسفهورزی و فلسفهآموزی به این راحتی نمی تواند راه بیفتد.
رفتارها(از جمله آموزش فلسفه) تحت تأثیر نهادها وساختارها هستند. نهادها وساختارها نیز تحت نفوذ فوق ساختار هستند. اکنون اندکی هم به فوق ساختارها بیندیشیم.
سطح بسیار کلان
در اینجا پرسش، ریشهایتر است. چقدر فوق ساختارهای تاریخی وفرهنگی واجتماعی ما «فلسفه خیز» بوده است که انتظار داشته باشیم فلسفهورزی و فلسفهآموزی، آن هم با این سوانح ایام، رونقی بگیرد؟ مرادم فلسفه به معنای خرد تحلیلی و انتقادی است، نه ذوقیات و احوال دل وصور خیال و شهودات و شعر وادبیات.
فلسفه ورزی به معنای نخست واخصّ، یعنی دلیل خواهی ودلیل آوری بی حد ومرز. یعنی پرسش از چرایی آنچه میگوییم و میکنیم، سؤال از چرایی آنچه باور میآوریم یا نمی آوریم، ارزش قائل میشویم و یا نمی شویم. یعنی دوستداری دانایی و علاقۀ شناختی برای فرایند بی انتهای پرسیدنهای اساسی ودانستنهای ریشهای.
فلسفه ورزی و فلسفهآموزی بدین معنا ، تاریخ وتباری دارد و متعلق به آب وهوا وفوق ساختارهای خاصی است و در متن یک پویایی اجتماعی وجنبش فکری امکانپذیر شده است. آموزش فلسفه به این معنا، نمونۀ بارز تاریخی اش از «آگاهی سوبجکتیو» یونان آغاز شده است، در فلسفۀ پیشاسقراطی جوانه زده است، با چون وچراهای سقراطی در آگورای دولت-شهر آتن رشد کرده است، در سدههای میانی به سیطرۀ دین ورزی دچار آمده است و باز به چالش و کوشش برخاسته و دوباره جان گرفته است و از رنسانس غربی و به طور خاص از دورۀ روشنگری مجدداً شکوفا شده است و به اینجا رسیده است.
فلسفه به این معنا حتی از یک برنامۀ بستۀ دیسیپلینی فراتر است، بلکه روح پرسشگری جاری وساری در آکادمیا[vii] و در آموزش و پژوهش دانشگاهی به معنای مدرن کلمه است. بیجا نبود که بالاترین درجۀ دانشگاهی را دکتر در فلسفه(Ph.D.)[viii]گفتند؛ یعنی نیل به سطح فلسفه ورزی در حوزهای از دانش.
کانت درکتاب«تعارض میان دانشکدههای فرودست و فرادست»(1799)، مدارس و دانشکدههای سنتی الهیات، حقوق و پزشکی در آلمان دورۀ خود را که تحت نفوذ و اختیارات گروههای مذهبی ژئوئیت بودند، دانشکدههای فرادست مینامد که در آنها نوعی تمرکزگرایی معرفتی برقرار بود و برنامه درسی و آموزش وتحقیق زیر نظر ژزوئیتها قرار داشت. دربرابر، کانت دانشکده فلسفه را دانشکدۀ فرودستی مینامد که میخواهد خودش را از این سلطه معرفتی بر دپارتمانها و فعالیتهای آموزشی و تحقیقاتی رهایی ببخشد و آزاد و مبتنی بر عقل خود بنیاد باشد و هرچه نتیجه خرد ورزی آزاد است آن را پیجویی بکند.
فلسفه به این معنا آن وضع فکری پس پشت مدرنیته است که باز کانت از او به دلیری دانستن تعبیر میکند. فوق ساختارهای ایرانی با آموزش فلسفه به این معنا بیگانهاند. منظورم این نیست که ما دارای روح قومی ثابتی هستیم. جامعۀ ایرانی در گذشته پویشها وخیزش ودرخششهای فکری داشت ودر دورۀ معاصر نیز باز به تکاپو افتاده است و میتواند او هم خردورزی تحلیلی وانتقادی بکند. اما هنوز اینرسیهای فکری و فرهنگی واجتماعی زیادی در جامعۀ ما هست که موجب هراس از فلسفه ورزی و فلسفه آموزی بشود.
اکنون یک بار دیگر میپرسیم مسألۀ آموزش فلسفه در ایران کنونی چیست؟ پیشنهاد خام این نوشته آن است که پروبلماتیک فلسفهآموزی را در نظام رفتاری مان ، در انگارهها و عادتوارهها، در شیوههای درس دادن ودرس خواندن مان جستجو کنیم که خود تحت تأثیر ناکارامدی نهادها و ضعفهای ساختاری به شرح فوق است و برهمۀ اینها فوق ساختارهای پنهان تاریخی واجتماعی وفرهنگی سایه انداخته است.
[i] منتشر شده در شرق، 17 /4/91 ص24
[ii] Micro-level
[iii] Meso-level
[iv] Macro-level
[v] Mega-level
[vi] Phronesis
[vii] Academia
[viii] philosophiae doctor
دیدگاهتان را بنویسید