دستانت را به خود بده، خود را صدا کن

جمعه و باز هم غروبی دلگیر…. «درخت با جنگل سخن می‌گوید، علف با صحرا…. »[1]، اما کسی با من سخن نمی‌گوید. اکنون، من با که سخن بگویم؟ روح این جهان بی روح کجاست؟ اشک، رازی است… چه می‌توان کرد آن گاه که نظام اجتماعی، آن مأمنی نیست تا تو خود را با او به اشتراک […]

متن کامل