اسب عصاری شدیم
مناسکگرایی مفرط، نشانه ای از رونق«عوام بازار» در جامعۀ افسون زدۀ ماست. چقدر راحت. فوت وفنی که این بار زمینهای آن دنیا را نیز تصاحب بکنند برای ویلاهای ابدی. همه چیز در کار است تا همۀ آنچه را که باید بکنیم، به مناسک صوری تقلیل بدهیم. سودای سر بالا داشتن که این همه آیین و […]
برای اهر و خواهرانش؛ مصیبتی تازه و کلیشههای کهنۀ تکراری
سرشک دل چه کند با این شرایط بشری. آن هول وهراسی که سراسیمه تکان میداد، فرزندان مان را، زنان و مردان مان را در این گوشۀ دیگر از سرزمین پرمصائب. آن دردها. آن استخوانهای شکسته. آن نفَسهای بریده. جگر گوشههایی که دیگر در میان نیستند. وآنها که هستند؛ با بدنهای تکه پاره، عضوهای از دست داده. […]
در ستایش کوشش
اندرین ره میتراش و میخراش، تا دم آخر دمی غافل مباش[i] مرداد ماه یک خاصیت دیگر هم دارد. معمولا بخشی از اوقات ما را یک دفعه خالی میکند. نه تنها درس و بحثی دایر نیست، و پایان نامه ای، دفاعی، تزی، سمیناری و نظایر این نوع درگیریهای حرفه ای در کار نیست، بلکه ارتباطهایت نیز یکباره دچار […]
در ِ دنیا بر همان پاشنه میچرخد
بعد از ظهر تابستان است. رمضان با مرداد دست به یکی شده است. در ودیوار تفتیدۀ شهری آلوده. شهری متظاهر. شهری که در آن ارزشها پایین میآید و نرخها بالا میرود. بَزکها، غلیظ ولی پوشالی. شهری در لفظ، کلانشهر و در معنا، ناشهر. از سنت رانده واز تجدد مانده. شهری که نه شکارگاه سلطنتی قدیم است و […]
میتوان دیگران را فهمید
فهم شریفترین کوشش آدمی است. چه موهبت بزرگی است که توانایی فهمیدن[1] داریم. و فقر و فلاکتی دردناک؛ اگر از این داراییها و تواناییهای نهفتۀ در خود بی خبری به سر میبریم. انرژیهای مثبت سرشاری که در پشت دیوار هستی ما به انتظار نشسته اند تا آنها را بر محیط زندگیمان گسیل بکنیم. فهمیدن از […]
انسان تنهاست و تنهاییهایی دو نوعاند؛ تُهی و سرشار
می رویم…. راهی است نامعلوم؛ از آغاز تا فرجام و از «هرطرف…»[i]. چیزهایی و آدمهایی دیگر با ما؛ رنگ به رنگ، حال به حال. گاهی بر وفق مرادمان و گاه، نه بر وفق مراد. اگر زمین آرام است چون گهواره، یک زمان نیز بلرزد وبجنبد چنان چموش و ویرانگر. اگر آسمان زیباست، چه اخمها که ندارد، […]