مقاله چاپ شده در مجله جامعهشناسی
دوره یازده، ش 1، بهار89، ص 3-21
قسمت اول/ چکیده
روحیات ایرانی چگونه است؟ مطمئنا نمی توان ذات باورانه و تقلیل گرایانه، از روحیات خاص و ثابت ایرانی سخن گفت. اصولاً عنوان ایرانی ناظر بر تفاوتهای رفتاری افراد وگروههای مختلفی در دورههای گوناگونی است.
از سوی دیگر مردم تمام فرهنگها و جوامع(حتی در توسعه یافته ترین کشورها)در معرض مشکلات رفتاری همچون پنهان کاری، دروغگویی و ضعف در کار گروهی بوده و هستند،کما اینکه در میان ایرانیان صفات ورفتارهای خوب کم نبوده ونیست.
اما صورت مسأله را نیز نمی توان پاک کرد. خلقیات ایرانی، بحث انگیز شده است. این مقاله ضمن مروری بر پیشینۀ بحث در میان شـرقشـناسی خارجیان و خود ایرانیان، در صدد دستیابی به سنخ شناسی ازمدلهایی است که بر مبنای آنها نیمرخ رفتار ایرانی توضیح داده میشود.
از طریق مقایسه و نقد الگوهای اِسناد بیرونی و اِسناددرونی، مدلی براساس تفکر سیستمی ومبتنی بر تحلیل نهادی با چهار سطح تحلیل (1. نهادها و ساختارها2. عاملیت انسانی3. محیط منطقهای و جهانی جامعه وسرانجام 4. وقایع و رویدادها) پیشنهاد شده است.
نتیجه گیری مقاله آن است که رفتارهای مطلوب در مقیاس بزرگ اجتماعی، مستلزم اصلاحات نهادی و ایجاد محیطِ نهادیِ مطلوب است. این محیط نهادی است که اقتضا میکند افراد بیشتری از یک جامعه دروغ بگویند، تملق بورزند، دورویی، دوگانگی ودوسویگی در پیش بگیرند یا فسادپذیر باشند. اصلاحات نهادی نیز نیازمند عمل اجتماعی با نگاه ریشهای ودراز مدت است.
اخلاق امروزی مردمان به مسیر دیروزی وپریروزی جامعۀ آنها وابستگی دارد. روحیات و خلقیات آنها ریشه در سر گذشت نهادهای آنها و محیط ساختاری جامعۀ آنها و رویدادهای تاریخی عارض بر آنها دارد. اما این به معنای بی توجهی به نقش کنشگران نیست. در واقع ما نیازمند درک عمیقتری از ابعاد کنش و عمل انسانی، در ورای اراده گراییهای رمانتیک هستیم.
کلید واژگان
مدلهای تحلیل فرهنگ، اِسناد بیرونی و درونی، شـرقشـناسی، تحلیل نهادی، رویکرد تاریخی، تفکر سیستمی، نهادگرایی نوین،منطق اقتضا،کنش.
مقدمه وبیان مسأله
کم نیستند آثاری که در آنها تصویری بحث انگیز از روحیات و خلقیات ایرانیان به دست داده شده است؛ مانند اینکه زیادی دروغ میگویند؛ کم کار میکنند؛ فعالیت مشترک جمعی و گروهی در آنها ضعیف است، دوشخصیتی ظاهر میشوند ودو سوگرایی دارند، احساسات آنها بر خردورزی شان غلبه میکند، خود مدارند، به سختی میتوانند توافقهای پایداری بکنند و…
از این گونه مدعیات نه تنها به وفوردر سفرنامهها،سیاحتنامهها وکتابهای شرقشناسی و ایرانشناسی دیگران،بلکه در آثار خود ایرانیان سخن رفته است. در میان مردم کوچه بازار ما، در محافل ومجامع وبه هر مناسبتی این نوع مدعاها تکرار میشود.
نمونهای از جدیدترین نوشتههای خارجیان، کتابی از«سیو لینیو»[1] است با عنوان« چهرهی گول زنندۀ ایران». ایشان در بخشی از کتاب مینویسد: «مردم ایران، مردمی خونگرم و خوش برخورد هستند، ولی هرگز خودشان را به آسانی آشکار نمیکنند؛ مکالمات ایرانیان سرشار از ادب و توأم با شکسته نفسی واظهار تواضع است، و البته با ریا و سالوس و دروغ با هم مواجه میشوند؛ همهی این کارها را میکنند تا از رنجش وآزردگی خاطر طرف مقابل یا رفتن آبروی خود بپرهیزند… » (سیولینیو،2000 : ص4).
در اینجا نیمرخی از ایرانیان راملاحظه میکنیم که مؤدب هستند وبا وجود این در پس همه ی تعارفات مبالغه آمیزشان،دورویی میورزند و دروغ تحویل هم میدهند، از انتقاد دیگران درباره خود میرنجند ونسبت به انتقاد به دیگران حذر دارند. تعریف و تملق در حضور همدیگر و غیبت بی رحمانه در غیاب همدیگر بین آنها رواج دارد. در همان حال که در حضور هم در مدح و ستایش اغراق ورزند، در غیاب هم بی رحمانه قضاوت میکنند.
ناگفته پیداست که هر نوع تصویرگری ِ یکسویه و ثابت از چیستی یک جامعه و فرهنگ، در معرض انواع خطاهای منطقی است. از جملۀ این خطاها، تقلیلگرایی و ساده سازی امر پیچیده ومتنوع، ذات باوری دربارۀ یک روح قومی و مانند آن است. اصولاً کاربرد عنوان ایرانی برای مردمان یک سرزمین، نباید شائبۀ «معرفی جمعی[2] » به وجود بیاورد وما را از توجه به تفاوتهای رفتاری افراد وگروههای مختلفی در دورههای گوناگونی باز بدارد.
از سوی دیگر مشکلات رفتاری منحصراً به جامعه ایران اختصاص ندارد و در میان سایر ملل، حتی توسعه یافته ترین آنها نیز چنین مشکلاتی به انحای مختلف دیده میشود. کما اینکه در میان ایرانیان نیز صفات ورفتارهای خوب کم نبوده ونیست.
اما هیچیک از این نوع ملاحظات، صورت مسألۀ مورد بحث در این مقاله را پاک نمیکند. این قدر هست که بنا به برخی شواهد ودعاوی، در فرهنگ رفتاری و خلقیات ما مشکلاتی وجود دارد ودر آثار مختلف از این شواهد، فراوان بحث شده است. سیاحتنامۀ شاردن دربرگیرندۀ مدعیات یک سیاح خارجی دربارۀ سستی و تنبلی ایرانیان در عصر صفوی است( فریر، 1384). این کار بعدها و بویژه در دورۀ قاجارتوسط دیگران ادامه داشته است. گوبینو(1367) و اورسُل (1352) دربارۀ دلال صفتی ایرانیان دعاوی خود را به میان آوردهاند. زونیس(1976) به بررسی رفتار نخبگان در اواخر دورۀ پهلوی متمرکز شده است و…
شاید بتوان زینالعابدین مراغه ای(1353) را در «سیاحتنامه ابراهیم بیک»، از پیشروترین منتقدان معاصر ایرانی دربارۀ رفتار شناسی و فرهنگ این جامعه تلقی کرد. جمالزاده(1345) نیز از نخستین نویسندگانی است که در بارۀ خلقیات ما ایرانیان مطلب نوشته است. کار «مهدی بازرگان» ( 1357 )دربارۀ سازگاری ایرانی نیز از تک نگاریهای اولیه در این خصوص بوده است. رضاقلی (1383) دربارۀ نخبهکشی در جامعه ایران،قاضی مرادی (1378) دربارۀخودمداری،وهم او(1386)دربارۀمعیشت زدگی ایرانیان، قانعی راد (1379) دربارۀعلل توسعه نیافتگی جامعه ایران با تأکید بر «فردگرایی ایرانی»؛ فراستخواه(1380)دربارۀ سیکل «ذره وارگی-توده وارگیِ»مردم این سرزمین؛ نراقی(1380) دربارۀ جامعهشناسی خودمانی (نقش ما در آیینه)، چلبی (1381) دربارۀ نظام شخصیت در ایران؛ رفیع پور (1381) و منصوری (1382) وسعیدی (1384)دربارۀ موانع رشد علمی در ایران، وسریع القلم (1386)دربارۀ فرهنگ سیاسی بی قاعدۀ ایرانیان بحث کردهاند.
در مقاله حاضر به دنبال ارائۀ یک نوع شناسی ازمدلهایی هستیم که بر مبنای آنها نیمرخ رفتار ایرانی توضیح داده میشود. روش بررسی در این مقاله از نوع «بیان خطوط کلیِ»[3] مطالعات وتوصیف مقایسهای آنهاست. ناگفته پیداست که در این روش، محقق در صدد آزمون فرضیات وبررسی گزارهها در بوتۀ تجربی نیست و ادعای اثبات عینی این یا آن قضیه در باب رفتار ایرانیان را ندارد بلکه صرفاً به «باز مروری» در آثار مکتوب از حیث مدلهای توضیح روحیات ایرانیان، بسنده میکند تا به نوبۀ خود فرصت دیگری برای تأملی مجدد در این مدلها رافراهم بیاورد ومدلی تلفیقی به دست بدهد.
رویکردهای پایه
نظریههای پایهی گوناگون و متنوعی برای توضیح و بررسی خلقیات و روحیات و عادات غالب در یک فرهنگ وجود دارد.
رویکرد کارکردگرایی، فرهنگ را به مثابه ساز و کاری برای تأمین نیازهای زیستی، روانی و اجتماعی مورد بررسی قرار میدهد. برای مثال اگر افراد یک جامعه زیاد دروغ میگویند گویا اقتضای زندگی در آن سرزمین، دروغگفتن بوده است. به عبارت دیگر دروغ گفتن، مکانیزمی زیستی است که کارکرد دارد و به سبب همین کارکردش نهادینه میشود و رواج پیدا میکند.
مثال دیگر وجود احساسات زیاد در یک جامعه است که از زاویهی این نظریهی پایه، احساساتی بودن ناشی از حوادث فاجعه آمیزی است که در تاریخش روی داده است. در سرزمینی که پر مصائب بوده است، احساسات، تسلیم، آرامش خواهی یا درونگرایی و نوعی تصوف منفی و… به برخی مشکلات مردم جواب میدهد و نهادینه میشود.
رویکرد دیگر، رویکرد ساختگرایی است. این رویکرد به ساختارهای عمیقتری[4] توجه میکند که فرهنگ را شکل و سمت و سو میدهند. رفتارهای آموختهی فرهنگی ما از طریق همین ساختارهای عمیق، تولید یا بازتولید میشوند. مثلا اگر در رفتارهای غالب در یک جامعه نوعی ارزشهای تک جنسیتی مذکر وجود داشته باشد و نهادینه و بازتولید شده است؛ ریشه اش در ساختارهای عمیق پدرسالار و مرد سالار بوده است.
یکی دیگر از نظریات پایه، سنت نظری مارکس است که از این منظر، فرهنگ روبناست و عوارض آن را باید بر پایۀ زیربنای مناسبات تولید، تبیین بکنیم. برای مثال ویژگیهای خاص مالکیت در یک جامعه میتواند در افکار و شخصیت مردمان آن جامعه مؤثرباشد. مردمانی که نمی توانند روی مالکیت خصوصی خود بایستند وبگویند ما هستیم، چگونه میتوان از آنها انتظار داشت که در مواقع مقتضی تملق نکنند.
رویکرد دیگر اشاعهگرایی است که بر اساس آن، فرهنگ وعادات و روحیات از طریق انتشار و انتقال از یک جامعه به جامعهی دیگر تحول پیدا میکند، در این رویکرد مثلاً گفته میشود که حملۀ عرب به ایران منشأ آثاری رفتاری و اخلاقی در فرهنگ این سرزمین شد ؛به طوری که اگر این اتفاقات روی نداده بود ؛مردم سرزمین اکنون رفتارهای دیگری داشتند.
ملاحظاتی دربارة هر یک از این رویکردها وجود داشته است؛ مانند بحث تعارض نیازها در کارکردگرایی، کمتوجهی به “کنش” در ساختگرایی، و در حاشیه ماندن عامل خلاقیت و تنوع در اشاعهگرایی و… (بارنارد و اسپنسر، 1996).
اِسناد درونی / اِسناد بیرونی
اگر مدلهایی را که با رویکردهای پایۀ موصوف تا اینجا به بررسی نیمرخ رفتارایرانی پرداختهاند تقلیل بدهیم ودر هم ادغام کنیم، پیوستاری به دست میآید که یک سر آن الگوی اِسناد بیرونی است و در سر دیگرش، اِسناد درونی قرار دارد.
در «اِسناد بیرونی»، علهُالعللِ خلقیات، بیش از هر چیز عاملی بیرونی مانندحملۀ عرب، مغول یا اخیراً استعمار و امپریالیسم تلقی میشود. برای مثال میرفطروس (1998) به آثار مخرب هجوم عرب در فرهـنگ و اخلاق و عـادات ایرانی تأکید کـردهاند. فشـاهــی (1354) تأثیر فرهنگ بادیهنشینی مغول بر ایران (آن هم در آستانة رنسانس غربی) را مورد بحث قرار داده است.
در مباحثی که به نحوی از انحا از نظریه امپریالیسم و نظریه وابستگی مشروب میشدند، عوارض رفتاری فرهنگها و جوامع در حال توسعه، به عامل امپریالیسم نسبت داده میشد. مباحثی نیز که اخیرا در نقد جهانیسازی صورت میگیرند با مدل اِسناد بیرونی تحلیل میکنند (کونن، 1987).
تحلیل گفتمان شـرقشـناسی نیز، به نوعی متمایل به مدل اِسناد بیرونی است. به نظر ادواردسـعید، این ”متنهای غربی“ بودند که تصویری[5] خاص از شرقیها را پدید آوردند. برای مثال سفرنامه نویسانی مانند«ریچارد بورتون»، رمان نویسانی مانند «گوستاو فلوبرت» و محققانی مانند «رنان» ؛ در توصیفها و تحلیلهای خود، تصویری از شرق برساختهاند و طرحی از شرق را در افکندهاند[6] که مطابق آن، شرقی جماعت اهل احساسات،[7] انفعال[8] و انحطاط[9] است (سعید، 1994 و1978).
حسین العطاس در «اسطورۀ بومی تنبل»[10] همین خط را دنبال میکند. به نظر او، این غربی بودند که طی قرنهای 16 تا دهههایی از قرن 20، مفهومی از مردمان بومی در آسیا شامل فیلیپین، اندونزی و مالزی به وجود آوردند که در مقایسه با شهروندان کشورهای توسعه یافته، دارای طبیعتی سست[11]، کند[12] و عقبمانده[13] هستند. نظریۀ العطاس به ویژه با توجه به تحولات اخیر برخی جوامع آسیایی مانند مالزی،در مباحث علمی مورد توجه قرار گرفت (العطاس، 1977).
ضعف عمدۀ این مدلها غفلت از عوامل وزمینههای درونی بالقوه یا بالفعل در خود جامعۀ مورد بررسی در اینجا ایران است. غلبۀ اِسناد بیرونی اجازه نمی دهد به عوامل درونی در خود جامعه بپردازیم.
به همین دلیل دستۀ دوم از مدلها، بر اِسناد درونی متمرکز شدهاندو در آنها، ساختارهای درونی جامعۀ مورد بحث، در کانون توجه قرار میگیرد. نمونهای از تحلیلهایی که با اِسناد درونی صورت گرفته است، ارتباط دادن مسائل فرهنگ ایرانی با ساختار ایلیاتی، شیوه تولید آسیایی و نظام مالکیت و آبیاری در آن است که در آثار جامعه شناختی متعددی میبینیم(اشرف، 1358 و کاتوزیان، 1377 و1368و1381).
در نمونههای دیگری از مدل اِسناد درونی، از برخی ویژگیهای ساختارهای فرهنگی و اجتماعی ایرانی که مانع عقلانیت است بحث شده است (زیباکلام، 1373). دیگرانی، ساخت جامعه شناختی ایرانی را از این منظر توصیف و تحلیل کردهاند که به فرهنگ نخبهکشی یا تمکین به واپسگرایی و فساد سوق مییابد(رضاقلی، 1377).
آرامش دوستدار (1377) ساختار فرهنگی – اجتماعی ایران را در چرخش میان سترون ماندن و یا مخرب شدن توصیف میکند.
سریع القلم از یکسو امر اقتصادی را مهمتر از امر سیاسی مییابد وبرای مثال تأکید میکند که الگوهای لیبرالیستی اخلاق سیاسی از مناسبات مرکانتلیستی وتجارت آزاد سرچشمه گرفتهاند واز سوی دیگر از «فوق ساختارها»ی متفاوت در حوزههای مختلف تمدنی سخن میگوید. فوق ساختارهای اروپا وآمریکا ؛مسؤولیت پذیری فردی وتفاوت پذیری را بسط داده است ولی فوق ساختارهای شرق دور، تعهد جمعی را اهمیت بخشیدهاند (سریع القلم، 1386).
همچنین از این دست اِسناد درونی، آثاری است که برای مثال ساختار اسلام تاریخی را متفاوت با ساختار مسیحیت تاریخی یافتهاند. به گونهای که در یکی «دین و دنیا» و «دین و دولت» درهم آمیخته است و در دیگری زمینۀ بیشتری برای تفکیک آنها وجود داشته است. گاهی ریشههای آنچه عقبماندگی، خشونت و استبدادگرایی در برخی جوامع گفته میشود در همین چارچوب توضیح داده شده است (لوئیس، 1990 و 2004).
مدل اِسناد درونی نیز با این پرسش مواجه است که آیا میتوان فرهنگ یک جامعه را تنها با ارجاع به عوامل درونی و بدون در نظر گرفتن عوامل محیطی بررسی کرد؟ برای همین است که محققانی مانند علمداری (1379) کوشیدهاند مدلهای تلفیقی تری را برای بررسی فراهم آورند.
نظریه تحلیل نهادی[14] از جملۀ مدلهایی است که نسبتا تلفیقی است و به جای صرفاً اِسناد درونی یا صرفاً اِسناد بیرونی، کل نگری بیشتری در پیش میگیرد. این مدل، با اقتباس از تیلی(1989)،فرهنگ جامعه را با ارجاع به چگونگی سیر تکوین تاریخی نهادهای اقتصادی – اجتماعی و شیوه معیشتی مورد نقد و بررسی قرار میدهد.
علمداری از این طریق، سطح مطالعات را ارتقا داده است( علمداری،1379). اما وی نیز نتوانسته است همۀ نهادها را در تحلیل خود منظور بکند و از همه مهمتر این است که مدل او از جامعیت وشمول کافی برخوردار نیست و اساساً در آن، وضوح وتمایز تحلیلی لازم میان محیط با نهادها وآن دو با عاملان و آن سه با رویدادها وجود ندارد.
مدل پیشنهادی برای تحلیل نیمرخ رفتار ایرانی
تأمل در مدلهای اشاره شده نشان میدهد که بررسی نیمرخ رفتار ایرانی به تفکر سیستمی و رویکرد کلگرا شامل درون و بیرون با هم،(جامعه و محیط آن) و با در نظر گرفتن تلفیقی از «ساختارها/نهادها» از یک سو و «عاملیت انسانی» از سوی دیگر،وسرانجام نگاهی پویا وتاریخی به «رخدادها» نیاز دارد.
از این طریق بهتر میتوانیم روحیات ایرانیان را توضیح بدهیم. بنابراین، الگو میتوانداز چهار سطح تحلیل تشکیل بشود:
1. نهادها و ساختارها
2. عاملیت انسانی
3. محیط منطقهای و جهانی
4. وقایع و رویدادها
یک سطح از عوامل مؤثر بر روحیات و خلق وخوی ما، نهادهای درونی جامعه است مانند نهادهای سیاسی، اجتماعی و اقتصادی (مثلاً مالکیت و ساختار قدرت).
سطح دوم، عاملان انسانی و کنش آنهاست؛ به طوری که اگرنحوۀ بازی آنها از آنچه بود متفاوت میشد یا بشود، ما با سیر تکوینی دیگری از نهادها وساختارها روبه رو بودیم ویا میشویم.
سطح سوم، «محیط»ِ منطقهای و جهانی ِ جامعۀ مورد بررسی است.
سرانجام یک سطح چهارمی از تحلیل هم لازم است وآن وقایع و رویدادهای خاصی است که در رابطۀ ما و محیط اتفاق افتاده است. زیرا ممکن بود که همین جامعه با همین نهادها و عاملان ودر همین محیط قرار داشت، ولی وقایع و رخدادهای متفاوتی در آن روی میداد، در این صورت خلقیات ما نیز متفاوت از آنچه هست شکل میگرفت.
مدل تحلیل چهار سطحی پیشنهاد شده در این مقاله، از سطح تحلیل نهادها،آغاز میشود:
یک. سطح نهادها
در هیچیک از تحقیقات قبلی که نویسندۀ سطور بررسی کرده است،نگاه جامعی به نهادها در میان نبوده است. بخشی عمده از آنها تحت تأثیر سنت مارکسی؛ فقط بر نهادهای اقتصادی و مناسبات تولید متمرکز شدهاند. در حالی که خود مناسبات تولید نیز در شبکهی درهم تنیدهای با سایر نهادها عمل میکند (جاناتان،2000).
نهادها[15] ساختهایی متشکل از شکلها یا شرایط پایدار شیوههای عمل هستند که از طریق آنها همکنشیهایی مهم و پر دامنه مبتنی بر یک رشته ارزشها و هنجارها و نمادهای مشترک در حول منافع و علایق صورت میگیرد؛ مانند نهاد خانواده، مالکیت، دولت، دین، وتعلیم و تربیت.
هر نهاد، خود از زیر مجموعههایی تشکیل مییابد. مثلا در حول نهاد خانواده؛ زیر مجموعهای از ازدواج، خانه، محارم، وراثت وخویشاوندی به وجود میآید. همین طور از نهاد مالکیت، جریان ثروت و اتحادیههای صنفی و… راه میافتد. در ذیل نهاد دین؛ نوع ارتباط با امر قدسی و سازمانها و سلسله مراتبهای ناشی از آن شکل میگیرد. برحسب وضعیت نهاد دولت؛ تکلیف چگونگی گردش قدرت، شیوههای حکومت و قوانین تعیین میشود. متناسب با وضع نهاد تعلیم و تربیت؛ الگوی آموزشی اقتدارگرایانه یا آزادی خواهانه پدید میآید و…(گولد و کولب، 1384).
به بیان دیگر نهادها، شیوههای فکر و احساس و عمل نسبتا پایدار، تبلور یافته و ساختمندی هستند که جامعه را تشکیل میدهند و وجوه الزام آوری را برای رفتار افراد ایجاد میکنند. گورویچ «شی واره» تلقی کردن نهاد را به نقادی گذارده است. نهادها، چیزهایی نیستند بلکه بازتابی از حوزههای نمادین هستند و از نظامهای هنجاری و ارزشی شکل میگیرند و تابعی از تحوّلات آنها هستند(بودون و بوریکو، 1385).
بنابراین برای تحلیل نهادی «خلقیات یک جامعه» باید به شبکهای از نهادها توجه بکنیم. برای مثال ببینیم که:
1. شیوههای تأمین معاش، مناسبات تولید و کموکیف مبادلات چگونه است؛ مثلاً آیا ایلیاتی است؟ گلهداری و حشم داری است؟ یا سهمبری ِ دهقانی ؟یا بازرگانی یا صنعتی ویا اقتصاد دانش است ؟ کدام است؟ وقتی مردم زندگیشان با اقتصاد دانش بگذرد، فکر و رفتار و فرهنگ وجامعهشان به گونهای شکل میگیرد که متفاوت است از آنکه زندگیشان با اقتصاد صنعتی میگذرد یا با اقتصاد بازرگانی و به طریق اولی اقتصاد دهقانی و ایلیاتی.
2. روابط کار چگونه است؟ آیا ساده است؟ و همهی کارها را همه میتوانند انجام دهند؟ یا پیچیده است و تقسیم کار صورت میگیرد و امور تخصصی میشود و تقسیم کار اجتماعی، تمایز و افتراق یافتگی و… پدید میآید.
3. آیا مالکیت فردی نیرومندی هست؟ یا مالکیت جمعی و مشاع غالب است؟ چه مقدار از ثروتهای جامعه در تصاحب دولت است؟ ملت چقدر صاحب ثروت خویش است؟
4. امنیت وجود داردیا ندارد؟ کم است؟ زیاد است؟ پایداری وثبات چقدر است؟
5. ساخت قدرت چگونه است؟ دست به دست شدن قدرت چگونه است؟ یک جا اگر قدرت چنان متصلّب وبی اعتنا و سرباز زننده است که اگر بخواهد اصلاح شود باید براندازی بشود و همه چیز به هم بخورد. اما در جای دیگر، قدرت با هزینههای معقولی جا به جا میشود و در نتیجه نوعی دوام و پایداری در جامعه هست.
5. الگوی زیست کوچنشینی است؟ روستانشینی است؟ شهرنشینی است؟ جهانی است؟ زندگی شهری یک فرهنگ وخلقیات دارد و حیات ایلی وقبیلهای، فرهنگ دیگر.
6. ارتباطات، راههاو جابهجاییها چگونه است؟
7. زیستگاه و آب و هوا و منابع از چه قرار است؟
8. وضع جنگ و صلح چگونه است؛ آیا جامعهای غالبا درگیر سپاهیگری است؟ تحرکات میان افراد و گروهها،عمدتا به شکل غارتی است یا رقابتی؟ واگرایی وجود دارد یا همگرایی؟
9. سلامت، زندگی، بیماری و مرگ و میر چگونه است؟
10.تعلیم و تربیت چگونه نهادمند شده است؟
و….
نویسنده بااقتباس از رهیافت نونهادگرایی، چارچوبی نظری-تحلیلی برای بررسی خلقیات ایرانی با امعان نظر به شبکهای از نهادها به کار برده است(فراستخواه، 1386).
دو. سطح عاملان انسانی
سطح دوم از مدل تحلیل چهار سطحی ؛ عاملان انسانی ونحوۀ رفتار و کنشگری آنهاست. الگوی عمل انسانها پابه پای وضعیت ساختارها اثر گذار است؛ چه مثبت وچه منفی.
برای نمونۀ منفی آن میتوان به چند وچون “کشمکش نخبگان” در ایران اشاره کرد که رویّۀ غالب در رفتار عاملان انسانی بود و آثارش را در خلقیات مردم این سرزمین برجای میگذاشت. مطالعۀ تاریخی نشان میدهد که تعارض نخبگان در ایران، شکلهای مخرب و نهادینهای داشت. مشکل اصلی از آنجا شروع میشد که مردم غالباً در ضعف بنیۀ اقتصادی به سر میبردند، در انفعال سیاسی قرار داشتند و تودهای بیشکل بودند؛ در نتیجه بازیچۀ معارضهی سران گروهها با همدیگر میشدند که در ساختی پدرسالار وبر سر منابع کمیاب وپراهمیت، صورت غالب جابهجا شدن و دست به دست شدن خشونت آمیز قدرت در ایران بود. حرف آخر را تسلط، تفوق، غلبه و به تعبیر ابن خلدون «عصبیت» میزد (الحق لمن غلب) واین، آثار بسیار نامطلوبی بر روحیات عمومی میگذاشت.
در درون گروهها تعصب مطلق؛ اما میان گروهها فقدان توافق وحالت معارضه بود، «عادتوارۀ» گفتوگو بسیار ضعیف بود. این ضعف، نسل به نسل در سطوح مختلف تسرّی مییافت. اولین کاری که بخشی از ما به محض یک تصادم ماشین در خیابان میکنیم دعوا و منازعه است. معمولاً موقع اختلافها ابتدا حرف زدن با همدیگر را قطع میکنیم، قهر کردن با همدیگر وقطع جریان دیالوگ، قهر گروهها با هم و قهر میان آنها ودولت در جامعۀ ما رواج داشت.
از سوی دیگر بسیاری وقتها این قاعده معمول میشد که دشمنِ دشمنِ من، دوست من است. دوستیها کمتر صمیمانه بود و بیشتر بر اساس دشمنی با دشمنان مشترک شکل میگرفت و در نتیجه، از پشت خنجرزدن و فرصتطلبی رواج مییافت و حاصلش بیاعتمادی به دیگران بود.
از همین رو سرمایه اجتماعی[16] در جامعه ما مشکل داشت، اعتماد[17] کم بود؛ بیاعتمادی همه به همه، بدبینی همه به همه، ترس از دسیسه و دسیسه چینی، پنهانکاری، غیبت و… (فراستخواه،1386).
این وضع منازعه که رهبران، نخبگان وکنشگران ایرانی داشتند، از مهم ترین عوامل ترویج واشاعه وتکثیر خلقیات وروحیاتی مانند تعصب،واگرایی، سوء تفاهم وسوء ظن در گروههای پیروان وقشرهای اجتماعی بود. چنانکه در سنت ما نیز آمده است که «الناس علی دین ملوکهم»، «الناس بملوکهم اشبه منهم بآبائهم » ؛ مردم بیش از پدران خویش به رهبران سیاسی شان شباهت پیدا میکنند. اگر الگوهای عمل نخبگان ورهبران به گونهای دیگر بود، عادات وروحیات مردم عادی نیز غیر از این میشد.
سه. سطح محیط
سطح سوم، «محیط»ِ منطقهای و جهانی ِ جامعۀ مورد بررسی است. برای مثال محیط ژئوپولیتیک پرمخاطرۀ ایرانی در دورههای تاریخی مختلفی بر تحولات فرهنگی ایرانیان اثر گذاشته است. سر راه حوادث بودن در الگوهای رفتاری ما بازتاب پیدا میکرد. روزی دروازۀ هندوستان وروزی پل پیروزی بودیم. تحت تأثیر کشاکش قدرتهای بزرگ از جنوب وشمال بودیم. این از بخت ما برای داشتن ثبات وپایداری میکاست. محیط سیاسی واجتماعی ما را متشنج، معادلات را چند مجهولی، و بازیها را آشفته میساخت.
اگر ما در جغرافیای سیاسی متفاوتی از آن چه هستیم قرار داشتیم ودر آن محیط متفاوت بازی میکردیم،اساساً نهادهای درونی ما هم در مسیر دیگری شکل میگرفت. کما اینکه تحولات امروزی محیط جهانی یا منطقهای در کارکرد نهادها و رفتار و عمل نخبگان و عاملان انسانی این سرزمین تأثیر مینهد.
چهار. سطح رخدادها
توجه به تأثیر رویدادها،سطح چهارم تحلیل نیمرخ رفتاری ایرانی است. هرچندرویدادها به نوبۀ خود تحت تأثیر نهادها،ساختارها یا عاملیت انسانی بود،اما خصیصۀ تصادفی بودن آنها کافی است که متمایز از بقیۀ سطوح به طور جداگانه مورد بررسی قرار بگیرد.
درواقع ما علاوه بر ضعفهای متراکم نهادی، ساختاری و ضعف در عاملیت انسانی، بد شانسیها وبدبیاریهای پی در پی وزیادی هم داشتیم که از برخی حوادث و رویدادها نشأت مییافتند و مزید بر علت میشدند. تاریخ ما پرحادثه بوده است. این جزو متواترات تاریخ ماست. حوادث و رویدادها به نوبۀ خود محیط نهادی و وضعیت ساختاری ما را پیچیده تر میکرد و شرایط را برای بازی عاملان انسانی غامض تر میساخت.
از این رهگذر بود که تاریخ ما به طرز محسوسی، تاریخ ناامنی و بینظمی و ناپایداری و بی قاعدگی میشد و آثار ساختاری و انسانی ونهادینهای به مراتب آشفته تری برجای میگذاشت. برحسب یک شمارش حدود 1200 جنگِ با مقیاس بزرگ و هزاران جنگ-منطقهای و محلی- در تاریخ ایران رخ داده است. ما بر سر راه اقوام و حکومتها و در معرض هجوم و تجاوز، و در گیر با فقدانامنیت بودهایم. الگوی زیست ما به دلیل پرحادثه بودن شرایط زیست، غالبا «انسان کوچنده[18]» بود (پیران،1385).
جان فوران در کتاب مقاومت شکننده توضیح میدهد که در دروهی قاجار، فقط در 41 سال اول سلطنت ناصرالدین شاه( 1267 –1227)، حدود 169 شورش و ناآرامی به وقوع پیوسته است(فوران،1377 ،238). در مشروطه از 1900 تا 1921 (1280 تا 1300 شمسی) بیش از 50 بار تغییر در دولت رخ میدهد. در شهریور 1320 تا 1332 به طور میانگین 19 دولت جا به جا میشود که به طور میانگین هر دولتی فقط اندکی بیش از نیم سال (225 روز) فرصت برای تدبیر اجرایی کشور در اختیار داشت و در این 12 سال 5 مجلس در میان بود(فراستخواه،1388).
در ایران از ماد تاساسانیان، وازطاهریان تاپهلوی ؛ با اینکه نوع نظام سیاسی در ایران سلطنتی و مادام العمری بودو حتی گاهی در شکم مادر برایشان تاجگذاری میشد؛ نویسندۀ این سطور، متوسط دورۀ حکومت هریک از حکمرانان در قبل از اسلام را درحدّ «14.68 »ودر بعد از اسلام در حدّ «11.31 » محاسبه کرد که شدت ناپایداری مزمن و نهادینه را نشان میدهد.
ناپایداری در تاریخ بعد از اسلام بیشتر شده است. بطور تقریب در نصف سلسلههای حکمرانی در دورۀ اسلامی؛ میانگین مدت دوام هر حکمران کمتر از 10 سال بوده است.(تقریبا معادل با زمان ریاست جمهوری بسیاری از دولتهای غیر سلطنتی و دمکراتیک امروزی که اصل در آنها گردش قدرت و انتخابات دورهای است).
شاید از این شواهد بتوان استنباط کرد که در ایران؛ رویدادهای مخرب پی در پی به گسست های زیانبار، ناپایداری و ناامنی انجامیده است و در شکل شدید و عمیقاً متفاوت با بسیاری از جوامع دیگر، بر فرهنگ و رفتار و خلق وخوی ایرانی سایهانداخته است.
بدین ترتیب مدل ارائه شده، رفتار ایرانی را به صورت چند عاملی مورد تحلیل قرار میدهد. مشکل خلقیات وروحیات در این سرزمین تنها با ارجاع به نهادها و مناسبات اقتصادی ومخصوصا با طرح چیزی تحت عنوان تولید آسیایی قابل توضیح نیست، بقیه عوامل هم هست.
همان گونه که مشکل فقط در ساختارها نیست، عاملان انسانی نیز هست. از سوی دیگر جامعۀ ایران در خلأ و بدون توجه به محیط و موقعیت جغرافیایی و غیر آن قابل بررسی نیست. گذشته از این تأثیر عوامل، خطی هم نیست.
سیکلی معیوب ازمحیط،حوادث،نهادها وعاملیتها به صورت در هم تنیده ؛ شرایط بغرنجی پدید میآورده است و منجر به شیوع رفتارهای خاصی مانند دروغ، تملق، چندگانگی، زرنگی، پنهانکاری، بی اعتمادی ومانند آن در میان طیفهای قابل توجهی از جامعه میشده است.
نمونهای از آنچه گفته شد در یک سطح سیاسی ذکر میشود. ناامنی و ناپایداری سبب غلبهی روحیه سپاهیگری در ایران میشده است، نظامیان ابتکار عمل را به دست میگرفتند وبر منابع ثروت و قدرت ومنزلت چنگ میانداختند؛ در نتیجه اقتدارگرایی زمینه پیدا میکرد.
از این رهگذر انتخابهای معیشتی مردمان شروع میشد؛ مردم بناگزیر احساس میکنند باید طوری زندگی درپیش بگیرند تاباقی بمانند. همان مردمی که در اسطورهها و در متون دین و باورهایشان؛ راستگویی مهمترین ارزش انسانی است و دروغگویی را بدترین رذیلت میدانند، براثر انتخاب معیشتیِ اجتناب ناپذیر شان؛ دروغ میگویند.

دروغگوییهای شایع در این سرزمین، هر چند دلیل اخلاقی موجهی نداشت ولی دارای علل اجتماعی و تاریخی نیرومندی بود. با اینکه دروغ از منظر اخلاقی، برای عموم ایرانیان قابل توجیه نبوده ونیست، ولی بسیاری از آنها میدانند که بسیاری از آنها دروغ میگویند!
و از اینجاست که بیاعتمادی به وجود میآید وسرمایههای اجتماعی کاهش مییابد. در یک چنین زندگی است که دروغ برای بقای ماندن و ترفندهای رفتاری دیگر همچون دوسوگرایی[19]، نفاق، درونگرایی و تملق شکل میگیرد.
نمونۀ مغول را در نظر بگیرید؛ در یک چنان وضعیتی و با بدبختیهایی که از حملهی مغول ناشی شد، به علاوهی استبداد، بیعدالتی و نابرابریهای فاحش متعاقب آن، حقیقتاً آیاواکنشی جز درونگرایی منفعلانه انتظار میرفت؟
حداقل در میان قشرهای وسیعی از مردم و برای تودههای ضعیف و رنج دیده، خانقاه و کشف و کرامتها محملی برای تسلّی آلام انسانیشان میشد و اقطاب و مرشدان موقعیت پیدا میکردند و تسلیگاه عاطفی مردم میشدند.
صفویه و شیوههای حکمرانی منحط استبدادی شان در طی دورۀ بعد نیز از دل این وضع شکل گرفت و روحیات وخلقیات موصوف در فوق را مجددا بازتولید کرد ورواج داد.
بحث و نتیجهگیری
ساده سازانه است که بخواهیم رفتار ایرانی را تنهابا عوامل بیرونی یا درونی توضیح بدهیم (الگوی اِسناد بیرونی یا درونی). مدل تحلیل تاریخی-نهادی،نسبت به سایر الگوهای موجود در پیشینۀ بحث، از ظرفیتهای توضیحی بیشتری برای تحلیل رفتار ایرانی برخوردار است.
نویسنده در مطالعۀ خود،به رهیافت تازهای مراجعه کردکه شاید بتوان با استناد به آن، نیمرخ رفتار ایرانی را بهتر بررسی کرد. این رهیافت، نونهادگرایی است. روایت موسَّع و صورتبندیِ مجدد و اصلاح شدهای از نونهادگرایی، در پرتو نظریات متأخر ِسیستمها میتواند ما را در جهت مدلی مطلوب پیش ببرد. مدل پیشنهادی چهار سطحی در مقاله از این طریق به دست آمده است.
در این مدل، نهادها وساختارها بر اساس تفکر سیستمی، نه در خلأ بلکه در محیط و موقعیت خاص ونیز متأثر از وقایع ورویدادها دیده میشوند. این سیستم نهادی، آغشته به محیط و زمینه[20] است و فرایندهای آن به نحوی از انحا در نسبت با رخدادها جریان مییابد (ایکاف، 1375). از سوی دیگر ساختارها وسیستمها به نوبه خود و برمبنای رهیافتهای متأخر جامعه شناسی، پابه پای عاملان انسانی مورد بررسی قرار میگیرند.
ساختارگرایی[21] پایهای نظری بود که در مقابل فلسفههای اراده گرایانه و اصالت فاعلشناسا(سوژههای فردیِ معنابخش) به اهمیت ساختارهایی فراسوی کنشگران تأکید کردند. براساس فلسفۀ ساختارگرایی که کلودلوی استراوس[22] نمایندۀ برجسته مردمشناسی آن بود، امور ساختاری بر امور ارادی سیطره دارد. به عبارت دیگر امور تاریخی ـ تکوینی بر معانی و مفاهیم و رفتارهاوغایات انسانی غلبه دارند (احمدی، 1380، رشیدیان، 1381).
اما بعدها نظریاتی توسعه یافت که در آنها هم ساختارگرایی و هم رویکرد سیستمی با مفهومِ کنش و عاملیت انسانی تلفیق شد. برای مثال چامسکی بر عامل کنش و پیاژه بر عامل شناخت و یادگیری تأکید کردند (نیومامر، 1378). الیس (1992) در بررسی انتقادی پارسونز، سیستم را شبکهای از تعاملات نقشها دانست.
بورک (47 و 2005) از مفهوم نقش نیز فراتر رفت و به عملکردهای نوپدید عاملان توجه کرد و دوگانۀ نقش/ عملکرد را مورد بررسی قرار داد. نقش، رفتاری است که براساس الگوها و هنجارهای مستقر و پیشین از عاملان اجتماعی انتظار میرود اما عملکردهای نوپدید از روحیه کنشگریِ عاملان سرمیزند و با خود، الگوهای تازهای را به میان میآورد.
از این رهگذر بود که رهیافتِ تلفیقی «عاملیت و ساختار» در جامعهشناسی و به صورت تئوریهای مختلف ارائه شد؛ از جمله، بنابر نظریه «ساختار شدنِ»[23] گیدنز، نظمها و ساختارها، مجموعهای از عملکردهای نوپدید و تکرار شونده هستند(بریانت و جری، 1991). همچنین در نظریۀ «تکوین شکل» مارگارت آرچر، عاملان در تغییرات و تکوینات جدید مؤثرند و در نظریۀ کنشِ «بوردیو» نیز فاعلانِ انسانی هر چند مسبوق به زمینهها هستند ولی متقابلاً در تحول آنها نیز تأثیر میگذارند (ریتزر، 1379، 623-596).
آلن تورن در کتاب «بازگشت بازیگر» توضیح میدهد که عوامل ساختاری، زمینهای و تاریخی (در بحث ما سطوح 1 و3 و4) هر چند قلمرو انتخاب عاملانِ فردی و گروهی(سطح 2) را پیچیده میسازند ولی آنها را حذف نمیکنند. ساختارها و زمینهها همانطور که محدود کنندهاند[24] میتوان از آنها به عنوان توانمندساز[25] هم استفاده کرد(بورک، 140-136 و 2005).
کنشگران فردی و گروهی با طرحهای بازی[26] و سناریوهای خود، میان موقعیتهای خاص[27] با پروژههای خاص[28] پل میزنند(ردی،2003).
چرا ما ایرانیان چنین شدیم؟
برای تأمل در پرسش «چرا ما اینطور شدیم» از رهیافت نونهادگرایی بهره جستیم. مهمترین کلیدواژۀ رهیافت نونهادگرایی «وابستگی به مسیر»[29] است. باورهای مردمان و روحیات و خلقیات آنها ریشه در سر گذشت نهادهای جامعۀ آنها در محیط خاص و رویدادهای تاریخی خاص دارد.
«وابستگی به مسیر» لزوما به معنای بیتوجهی به عاملیت انسانی وتحولات نیست. زیرا خود عمل اجتماعی نیز در بستری نهادی پیش میرود. از این طریق در مفصلهای حساس و بحرانی تحولاتی روی میدهد و تغییراتی حاصل میشود. اما خود این تغییرات نیز بدون تحول نهادها قابل توضیح نیست.
برخی از نویسندگان ایرانی، هر نوع توضیح رفتار مردمان با ارجاع به عوامل مؤثر تاریخی را به معنای جبر گرایی تلقی کردهاند( ایزدی،1385 ). در حالی که ما در پرتو رویکرد تاریخی، به درک عمیقتری از عاملیت انسانی در ورای اراده گراییهای رمانتیک نایل میآییم.
محیط نهادی و رویدادها، در شکل گیری چهارچوبهای انتخاب عقلانی تأثیر میگذارند. ما انتخاب عقلانی [30] خود و سمت و سوی آن را در چهارچوبی صورت بندی میکنیم که متأثر از سرگذشت نهادی است. محیط نهادی، نفوذی از نوع «شناختی» دارد و سرمنشأ سازههاست (اسکات، 2001). باورها و الگوهای رفتاری و ترجیحات عاملان اجتماعی، تحت تأثیر محیط نهادی هستند (اکاسیو، 1997 / تورنتون، 2002).
اکنون دوباره به پرسش خویش برمی گردیم. چرا ما چنین شدیم؟ چرا در یک محیط نهادی رودربایستی شکل میگیرد؟ یا چرا سخنچینی و بدگویی پشت سر مردم وتملق وتعریف در حضور آنها صورت میپذیرد؟ این تعارفهای دم دری چیست؟ همان مردمی که تا شما چراغ راهنما میزنید تا اطلاع بدهید میخواهم بپیچم نمیگذارند و شما باید حتماً غافلگیرشان کنید تا بپیچید، اما همین آدمها دم در میایستند و «بفرمایید، بفرمایید»ها آغاز میشود! این پارادوکس رفتارهای دو سویه چیست؟ این، متأثر از محیط نهادی وسرگذشت نهادی است.
یکی از مفاهیم کلیدی دیگر در رهیافت نونهادگرایی «منطق اقتضا[31]» است. مردم غالباً بنا بر مقتضیات محیط نهادی رفتار میکنند و در خلقیات وهنجارها والگوهای رفتاری خویش،کم وبیش تحت تأثیر سرگذشت نهادی جامعه شان هستند. کار کنشگران فعال و واسطههای تغییر این است که وضعیت «منطق اقتضا » را تا حد امکان متحول بسازند و توسعه بدهند.
اقتضای محیط نهادیِ«ناامن و استبدادی»، چیزی جز بیاعتمادی وپنهانکاری نیست. در جامعهای که نتوان راحت بود، نتوان خود را عیان وبیان ساخت ونتوان اعتماد کرد، طبعأ پنهانکاری و فقدان شفافیت ودوسوگرایی گسترش مییابد. اگر کوششی در جهت رفع موجبات استبداد صورت بگیرد، در واقع منطق اقتضا نیز دگرگون میشود وچندان موجبی برای بی اعتمادی اجتماعی وپنهانکاری مردم نمی ماند.
از طریق منطق اقتضاست که نظامهای نمادین[32]، الگوهای شناختی[33]، شابلونها و قالبهای اخلاقی[34] شکل میگیرد(هال و تیلور، 1996). این شابلونها ریشه در منطق اقتضا دارند و از محیط نهادی جامعه نشأت میگیرند. وضعیت نهادهاست که اقتضا میکنند افراد، دروغ زیاد (گاهی هم مصلحت آمیز) بگویندیا تملق پیشه کنند، شفاف نباشند، دورویی در پیش بگیرند و فسادپذیر باشند.
اگر کنشهایی در جهت تغییر این مقتضیات نهادی و ساختاری به عمل بیاید، به همان نسبت نیز الگوها و شابلونهای رفتار مردم متحول میشود وآنها نیازی به این کارها نمی بینند وزندگی روز مره خود را با حرفهای راست ورفتارهای صریح بهتر میتوانند بگذرانند.
تجربههای زیستهی مردمان در جامعه، نه در خلأ بلکه طی فرآیند تاریخی و در محیط نهادی شکل میگیرد و ما براساس این تجربههاست که عمل میکنیم. این تجربهها تحت تأثیر محیط نهادی- تاریخی هستند و سرچشمهی الگوهای پنداری، کلامی و ارتباطی ما میشوند. با هر مقدار کنش وعمل اجتماعی، میتوان محیط نهادی را دگرگون ساخت و به همان نسبت الگوهای خلق وخوییِ متفاوتی را انتظار داشت.
از این منظر، کنشگری عاملان انسانی وهر نوع طرح اقدام برای تغییر پایدار در الگوهای رفتاری و در خلق و خو و در روحیات، مستلزم اصلاحات نهادی است. تا محیط نهادی تحول پیدا نکند و تا نهادها توسعه نیابند، تغییر پایداری در خلق و خوی ایرانیان قابل تصور نیست.
رفتارها هم تحت تأثیر محیط نهادی و هم مؤثر بر آن هستند. در زمان الف(T1 ) کنشهای ما، وضع نهادها را قدری تغییر میدهند واصلاح میکنند و در زمان ب (T2 ) این محیط نهادی بهبود یافته به نوبۀ خود در رفتارهای ما اثر میگذارند و آنها را بهبود میبخشند. این چرخه میتواند به صورت پلکانی و انباشتی ادامه پیدا بکند و از رهگذر آن اخلاق اجتماعی ارتقا بیابد.
تغییر خلقیات ما از بحبوحۀ پراکسیس اجتماعی امکانپذیر میشود. پراکسیس؛ عمل درونزا، متأملانه وانتقادی انسانهاست. همانطور که نهادها بر رفتارهای ما تأثیر دارند، کنشهای ما نیز میتوانند در تحول نهادها، نوع مواجهه با رخدادها و مسیر دگرگونیهای تازه در یک مقیاس بزرگ زمانی تأثیر بنهند. اگر رفتارهای مطلوبی میخواهیم باید در پی محیط نهادی دگرگونه و مطلوبی باشیم( نیکلسون،1997،290). چیزی که جز با کنش اجتماعی درون جوش مردم بنیاد به دست نمی آید.
[1] Scio Linio
[2] Collective representation
[3] Overview
[4] Deep Structures
[5]. Portrait
[6]. Scchematization
[7]. Sensuality
[8]. Passivity
[9]. degeneracy
[10]. myth of lazy native
[11]. indolent
[12].dul
[13]. backward
[14] Institutional Analysis
[15] institutions
[16] Social Capital
[17] Trust
[18] Trans- Human
[19] ambivalence
[20]. Invironment – full and contextual
[21]. Structuralism
[22]. C.L. Strauss
[23]. Structuration
[24]. Constraining
[25]. Empowering
[26]. Scripts
[27]. Particular situations
[28]. Particular projects
[29] Path dependency
[30] Rational Choice
[31] Logic of Appropriateness
[32] symbolic systems
[33] Cognitive scripts
[34] Moral templates
دیدگاهتان را بنویسید