امشب واعظ، میهمان نازنین خیال من بود. صبح به یادداشتی مراجعه کردم مربوط به حدود 20 سال پیش، تابستان 1372؛ شهر پرخاطراتم تبریز.
به عیادت شان رفته بودم. سماور همچنان میجوشید، علفها داخل قوری دم میکشیدند. کتابها کف اتاق به هم ریخته بودند. پیرمرد وارسته نمی توانست کلمات نافذ خود را بر زبان بیاورد. از آن آوازها دیگر خبری نبود. اکنون حنجره حتی به سخن گفتن یاری نمی کرد.اما دل همچنان سرشار بود و لبریز از معانی. هرچه اصرار کردم از جا برنخیزند سربتافتند و بلند شدند، نشستند. شرمسار بودم از مزاحمتی که با عیادت خویش برای شان پدید آوردم. چاره ای جز سکوت و تماشا نداشتم. چند کلمه ای به حکم ادب گفتم؛ عرض ارادت و آرزوی سلامت. چون نمی توانستند جواب بدهند به کمترین مقدار بسنده کردم و از نگاهم خیره به چشمان نرگس شان مدد جستم، همین وبس.
که ناگاه بزحمت از زیر، کنار تشک، دفتری برداشتند و قلمی. ومرادات خود را که نمی توانستند به زیان بیاورند روی برگی از دفتر خط شروع به نوشتن کردند. دستهای لرزان شان که بر روی ورق میرقصید، حس متناقضی داشتم، ناراحتی از اینکه میخواهند جوابم را کتبی بدهند با آن دشواری، وکنجکاوی واشتیاق به این صمیمانه ترین برقراری ارتباط انسانی. دستهایش به شدت در ارتعاش بود، اما اندرون بی نهایت آرام.
درد، در محاصره اش داشت ولی او همچنان شجاعت بودن به خرج میداد. آن سوی حیات ظاهری انسان را در اینجا با شکوه تمام میدیدی. به هر زحمتی بود چند سطری تحریر کرد. آن برگ را از دفتر پاره میکرد برای من که بی درنگ برخاستم واز دستش گرفتم. بوسیدم وبا اشتیاق تمام، به تندی خواندم. سپاسگزاری به جای آوردم …لختی در خدمتش بودم اجازه خواستم و برگشتم.
توی کوچه که میآمدم دوباره به دقت در این چند سطر تأمل میکردم …سالهای زیاد لای اوراق ویادداشتهایم مانده بود، اخیراً از فرزند عزیزم حسین خواستم، عکسی از آن تهیه بکند. همان زمان از منزل جناب واعظ تا خانه که بر میگشتم نکتههای بلند معانی از این دوسه سطر به ذهن متحجر بنده میچکید. فرصتی نکردم بنشینم آنها را مشق بکنم. کلمات همچنان طنین خاموش نیرومندی دارند. واعظ آنجاست، در بی تعینی پایدار، نگاهش همان است، تبسمش همان است، جزء وکل هایزنبرگ همان است.
ما چقدر به عالم ماهیّات وتعیّنات خوگر شده ایم. میگوییم واعظ آمد، واعظ رفت ونمی گوییم این وجود است که با واعظ وبا همه چیز تجلی میکند، دل میبرد وپنهان میشود. وجود به پایداری همچنان هست. بسیار بلند و بی انتها. واعظ در یک تعیّن محدود خاص، دیگر با ما نیست، در هستی بیکران فانی است ولی در او باقی هم هست. قطره دریاست اگر با دریاست. ما همه در هستی ودر نیستی ساکنیم. دوره میکنیم شبها را وروزها را …
سه شنبه 13 تیرماه 91 صبح اول وقت
تصویری از دستخط عبدالله واعظ

دیدگاهتان را بنویسید