غم، همیشه به تعبیر حافظ، لشگری است. اما در پشت دیوار هستی معماگون ما نیز نیروهایی نهفته هست که میتوانند گسیل بشوند اما نه لزوما برای اینکه«بنیاد غم» را دراندازیم! بلکه چه بسا با غم، صلح وهمزیستی نیز کردیم.
غم وشادی خویشاوند هم اند. چون در این عالم، بی رنگی اسیر رنگ شد، غم وشادی نیز در جنگ شد و گرنه اینقدرها نیز با هم بیگانه نبودند و نیستند. بازی غم وشادی اصلی ترین پیرنگ داستان حیات بشری ماست. در اینجا، غم وشادی بدون اینکه هرکدام از سرشت خویش دست بردارند، با هم زندگی میکنند.
انسان در پی مطلوبیت است. اما این که دلیلی نمی شود برای دست یافتن به مطلوبیتهایش «بر ضد خویشتن» برخیزد. چرا «برای خویشتن» نباشیم؟ میشود بدون تصور قلع وقمع، زندگی کرد؛ منظورم برانداختن بنیان جهان وانسان است، به خیال عالمی دیگر و آدمی دیگر. طبیعت غم آلود حیات ما نیز بخشی از هستی ماست، پس چرا سرکوب بشود؟
اهریمن اگر نبود چگونه از کمال خویش حکایتی به تصور میکردیم؟ شیطان، جزو طرح زندگی ماست. غصهها وتنشها نیز دوستان ما وهمراهان ما در سفر زندگی هستند. به فرض که غم، «نیست و نابود» شد( که نمی شود هم). اما بفرض هم اگر شد، شادی نیز در چیستی خود فرو خواهد ماند. غم وشادی به تضایف هم هستند و هریک بی آن دیگری، موضوعیت خویش از دست میدهد. در آن صورت شاید چیزی نماند که ما محکومین به زندگی در پی او بدویم.
برای شادی سرود میسازند:«چون به رقص آیی وسرمست برافشانی دست، پرچم شادی وشوق است که افراشته ای»(فریدون مشیری). چقدر دلنواز است. برافراشته باد این پرچم. اما نه به این اصرار که الّا و بلّا «لشگر غم خورَد از پرچم دست تو شکست». شاید هم راهی صلح آمیز میان غم وشادی پیدا کردیم.
بگمان، این نوع نگاه به شادمانی، واقعی تر مینماید، اینجایی تر واکنونی تر تصور میشود. این شادی از جنس رئال است تا خیال. از خشونت نیز برکنار تر است. و به همین دلیل شاید پایدارتر هم هست.
تأملاتی که در این چند روز با آن، پارههای اوقات غم گرفتۀ خویش را برهم میدوختم، دربارۀ طبیعت شادمانی بود. این غم بود که پشت کرشمههایش، لهیب شادی سوسو میکرد.
غم را سخت در آغوش میفشردم و از او کام شادی میخواستم. هرگز مغازلۀ با غم را تجربه کرده اید؟ برای خود عالمی دارد. این چهل تکه، حاصل لحظههای گریزپای خیال خام من است در تأمل با مصائب خویش.
باقی بماند به فردا……
دیدگاهتان را بنویسید